X
تبلیغات
اسرارمگو

زمادر همه مرگ را زاده ایم

 

ساعت 6 بعدازظهراست .حال خوشی ندارم و بخاطر مصرف قرص های آرام بخش کرخت و بی حال وبی حواس هستم .زنگ تلفن به صدا درمیاید . مادرم خبر مرگ "نسرین خانم" همسایه قدیمی مان را میدهد .چهره نفرت آور مرگ در این است که وقتی افراد می میمرند خاطره هایی که از آنها داری نمی میرند وهمین باعث عذاب تو می شود وهمین است که زندگی درچشم ادم بی رحم وبی لطف وخالی از طراوت جلوه می کند وادم احساس می کند تمام دلخوشی هایی که زندگی به ادم میدهد دروغ است وساختگی .تا ظلم و بیماری و مرگ هست حتی خوشبخت ترین ادمها طعم خوش زندگی را نخواهند چشید مگر بی احساس ها .ادم های مکانیکی وخالی از احساس ،بی غیرت ها ،الکی خوش ها و...

هرموقع خبر مرگ دوست وآشنایی را شنیده ام بیشتراز اینکه برای آن شخص گریسته باشم برای خاطراتی که با او داشته ام چشمانم اشکبار شده است .ای کاش وقتی دوست یا آشنایی میمیرد خاطرات ما هم همراه با او در دل خاک دفن می شد و ما را درتمام عمر به دریغا وحسرتا وانمیداشت .خبرمرگ "نسرین خانم " باعث می شود باردیگرخاطره های تلخ وشیرین گذشته به ذهنم هجوم بیاورد . به اوائل دهه پنجاه درپیش از انقلاب فکر می کنم به زمانی که ما تلویزیون نداشته ایم و تفریح هرشب مان برای دیدن تلویزیون رفتن به خانه نسرین خانم بود وقبلا برایتان تعریف کردم که چون من وپسرش دریک کلاس درس میخواندیم سیامک یک شب بخاطراینکه من نمره تک اورا به مادرش لو ندهم محترمانه مرا بیرون انداخت ولی بعد که ماجرا لو رفت زیرضربات کمربند اقاعلیپورشوهرنسرین خانم قرار گرفت .

روابط دوستانه وهمسایگی ما همچنان ادامه داشت .دراواسط دهه شصت که تب ویدئو مدشده بود ومردم درگریز ازبرنامه های کسل کننده وتبلیغاتی ومذهبی تلویزیون به ویدئو پناه برده بودند و بادیدن فیلمهای  قبل ازانقلاب یاد خاطرات شیرین گذشته را زنده می داشتند من نیز شبی ویدئو یکی ازرفقا را کرایه کردم وهمراه با چند فیلم ایرانی به خانه آوردم .

آنشب ازنسرین خانم وبچه هایش خواستیم بیایند همپای ما فیلم تماشاکنند تا جبران بخشی از لطف انها را درقبل از انقلاب کرده باشیم .انها نیز آمدند و شب نشینی خاطره انگیز ما شروع شد .مرحوم نسرین خانم ازآنجا که زنی شوخ طبع ولوده بود با شوخی ها یش مجلس را گرم تر می ساخت .

وقتی فیلم "طوقی "ساخته مرحوم "علی حاتمی " را برای تماشاگذاشتیم فیلم به قسمتی رسید که طی صحنه ای از آن بهروزوثوقی با "آفرین "همخوابه می شوند تاعشق بازی کنند .باآمدن این صحنه من ناخوداگاه بدون اینکه متوجه اطرافیان باشم دوقد م بازانو به سمت تلویزیون جلو رفتم .نسرین خانم که مرا زیر چشمی می پایید زد زیر خنده و به مادرم گفت :پسرت رو ببین !چه چهارچشمی به تلویزیون خیره شده .ماتاحالا فکرمی کردیم حسین بچه سربزیری هست .بیخودنیست ازقدیم گفتند :

نگاه نکن به انکس که های وهویی دارد

نگاه کن به انکس که سر به زیر دارد .

درذهنم خاطرات نسرین خانم همچنان رژه می رود .به اواخر دهه شصت می رسم وبه شب ازدواجم .که وقتی ماشین عروس وداماد به کوچه مان میرسد نسرین خانم درمیان بهت فامیل ها جلوی ماشین آمده و می رقصد و درآن زمان بخاطر بسته بودن فضای جامعه این کارها دل شیر میخواست .نسرین خانم تاپاسی ازشب باحضوردرکوچه آنشب را شبی بیادماندنی برای اهل محل ساخت .

واما ازمیان انبوه خاطرات خاطره ای دارم مربوط به اواسط دهه هفتاد . کسانیکه خاطرات مرا دنبال کرده اند میدانند خواهرم پروین بعد از چندین بار اقدام به خودکشی بلاخره درسه سال پیش با پرت کردن خود به رودخانه محله مان توانست به زندگی خود خاتمه دهد .یکبار که پروین خودکشی ناموفقی داشت خاطره جالب دیگری درارتباط با نسرین خانم به دفتر خاطراتم اضافه شد

ماجرا ازاین قرار است که دراواسط دهه هفتاد پروین دریک شب بارانی خودش را به رودخانه می اندازد .سیامک پسربزرگ نسرین خانم متوجه می شود وداد وفریاد کنان به کوچه می دود . اهالی محل به سمت رودخانه هجوم می برند .دراین میان اقاعلیپورشوهرنسرین خانم هم با دستپاچگی به سمت رودخانه می دود وازانجا که متوجه عبورموتوری از خیابان بغل خیابان رودخانه نمی شود با آن موتورتصادف کرده بزمین می افتد ووسط سرطاسش شکاف برمی دارد .

موتوری بیچاره وبی خبرازهمه جا از طرف خانواده اقا علیپور مورد ضرب وشتم قرار می گیرد .لاجرم اقاعلیپور را درهمان آمبولانسی میگذارند که پروین را در درون آن قرار داده اند .وقتی خبر به گوش من میرسد . خودم را به بیمارستان میرسانم می بینم اقا علیپورمرتب پروین را نفرین می کند و می گوید :اگر پروین خودکشی نمی کرد .این بلا سرمن نمی اومد .من رفتم پروین رو نجات بدم خودم داشتم میمردم !. بهرحال آنشب خداراشکرکردم که اقاعلیپورزنده ماند اگربلایی بسرش می امد ما تااخر عمر نمی توانستیم  توی روی زن وبچه اش نگاه کنیم . همینطورکه گفتم اقاعلیپورسرش دراین ماجرا شکاف برداشت وچندین بخیه وسط سرش به او زدند .فردای انشب به خانه شان زنگ زدم تا از انها دلجویی کنم .نسرین خانم گوشی را برداشت با شنیدن صحبت های من دوباره بذله گویی اش گل کرد وگفت :ناراحت نباش .ما داریم به این ماجرا می خندیم .وقتی گفتم :اقاعلیپورحالش خوبه ؟

باهمان لودگی اش گفت :علیپور خوبه .با اون چن دتا بخیه ای که وسط سرکچلش زدند وروش باند گذاشتند برای ما شبیه "کفترکاکل بسر "شده !!!

وقتی پروین دراخرین خودکشی اش از دنیا رفت اقاعلیپور ونسرین خانم نخستین کسانی بودند که درخانه ما حضور یافتند و...کاشک دراخرین لحظات مرگ نسرین خانم حضورداشتم تا به اوبگویم حال که عزم رفتن از این دیار را نموده است، وقتی به مقصد رسید سلامی هم به پروین برساند .

امروز باردیگر باخوداندیشیدم وقتی مرگ اینطور به ادم نزدیک است این غفلت بعضی ادم نماها برای چیست . تاصداقت وصمیمیت است .دشمنی و دورنگی ودودوزه بازی برای چی ؟کسی که به بی اعتباری این دنیاواقف باشد وهمچنان دشمنی کند .حسادت بورزد .جفاپیشگی و دورنگی کند . انکس که دردنیای واقعی و دردنیای مجازی درمقابل رفاقت ،،صمینت ،محبت نعل وارونه می زند ومحبت را پاس نمی دارد و خصومت می ورزد وچندچهرگی وبوقلمون صفتی پیشه می کند بلاشک یا حرومزاده است یا بیشعور .

وبقول معلم شهید دکتر شریعتی : بی شعوری عین بیشرفیست وحتی بدتر ازآن .

بهرحال همه ما مسافران این مسافرخانه به تعبیرشاعر مهمان کش روزی خواهیم رفت ولی درحیرتم که چرا برخی ها انقدرازنظرفکری وذهنی عقب مانده هستند که فکر می کنند مرگ برای همه کس است جزآنان .

بقول شاعر :

حال دنیا را چو پرسیدم از فرزانه ای

گفت یاباد است یا خواب است یا افسانه ای

گفتمش احوال عمرم رابگوتاعمرچیست

گفت یابرق است یا شمع است یا پروانه ای

گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند

گفت یا مست اند یا کورند یا دیوانه ای

 

مطلب "ماهمیشه شریک بازنده ها بودیم "را میتوانید دراینجا بخوانید

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | 20:25 | نویسنده : م .ح |

این عکس  ازیکی ازوبلاگ هایی که به فساد در دبی می پردازد گرفته شده است  

خاطرات سفر دبی (آخرین قسمت )

 

 

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم !

 

 

باانکه شب تادیروقت بیدار بودم صبح خیلی زود ازخواب برمی خیزم وبه این واقعیت می رسمکه : وقتی انسان ازفشارهای روحی وعصبی دورباشد بدن هم وظیفه خود را بخوبی انجام میدهد .

بعداز صرف صبحانه درهتل برای خرید راهی مرکز خرید" سیتی سنتر" می شوم . "سیتی سنتر "بخاطر تنوع اجناس و زرق وبرق ظاهری که دارد نماد مصرف زدگی و ترویج مصرف بیشترومازادبرنیاز واحتیاج واقعی ازسوی نظام سرمایه داری تلقی می شود .

خریدهایم را درانجا انجام می دهم و به یکی ازصندوق ها رفته بهای آن را می پردازم .وقتی انجا را ترک می کنم .چنددقیقه ای را به تماشای مغازه های اطراف می پردازم .ناگهان می بینم دوسه کارگر هندی فریاد زنان بسوی من می آیند وحشت می کنم که چی شده ؟چه خطایی ازمن سرزده .وقتی بمن میرسند می فهمم یکی ازبسته های خرید را جا گذاشته ام وصندوق دار آن که یک دخترفیلیپینی است .انقدر در میان جمعیت گشته است تا مرا پیداکرده وازکارکنان فروشگاه خواسته است تا بمن اطلاع دهند یک بسته خرید را جاگذاشته ام .ازاین همه درستکاری وصداقت متحیرمی شوم .می روم بسته را برمیدارم ومی بینم درست مهم ترین بسته را جا گذاشته بودم .چون درآن بسته سوغاتی های بسیاری که برای عیال مربوطه خریده بودم ،قرار داشت واگر انها مراخبردار نمی ساختند درتهران باید تقاص این کم حواسی را پس می دادم .

وقتی به صف تاکسی می روم می بینم شکرخدا خلوت است وفقط یکنفر درصف قرار دارد !!درحالیکه وقتی دوسال پیش به انجا امده بودم صف تاکسی انقدر طویل بود که درست سه ساعت برای سوارشدن تاکسی درصف ایستاده ،وحسابی کلافه شده بودم .

با تاکسی به هتل میرسم .سریع به سمت آسانسور می روم تا اجناس خریداری شده را درچمدانها بگذارم .وقتی وارد اسانسور می شوم زنی درشت اندام که بلوزدامن سفید ی پوشیده  وظاهرش نشان میدهد از اهالی اروپای شرقی باشد بلافاصله ازمن می پرسد سینگل (مجرد )هستم ؟.درپاسخ می گویم بله .بعد می پرسد ایرانی هستم .پاسخم مثبت است .درحالیکه مثل دیوانه ها الکی برای خودش می خندد شماره تلفن موبایلش را روی کاغذ کوچکی یاداشت کرده ،بمن میدهد ومی گوید من درهمین هتل هستم .هرموفع نیاز به ...داشتی بگو بیایم اطاقت .

وقتی از اسانسور خارج می شوم ،می گویم :جل الخالق

کم بوده است جن وپری

توهم از دریچه میپری !!!

باخودم می گویم اینها واقعا دیوانه شده اند وگرنه یک زن تقریبا بلندقامت هشتاد وپنج کیلویی نمی اید به یک مرد ریز نقش پنجاه وپنج کیلویی چنین پیشنهادی دهد .بلاخره توی این امور هم باید یک تناسب فیزیکی وجود داشته باشد .دردل می گویم :اخه زن حسابی !با اون هیکل وقدو قامتی که توداری رضا زاده هم نمی تواند زیر یه خم تورا بگیرد بزند زمین چه برسد به من !!!

بعداز چیدن اجناس به لابی هتل می ایم وشروع به گپ زدن با هموطنانی می کنم که درلابی قرار دارند .بعد ازصرف نهار باتهران تماس می گیرم .می بینم عیال مربوطه سفارش دیگری دارد که باید ازیک مارک بخصوص باشد ولاغیر .!!!

 

به بیرون هتل می ایم تا مجددا به میدان جمال عبدالناصر بروم .ازتاکسی خبری نیست وافتاب هم بدجوری چشمانم را آزار میدهد تا اینکه می بینم سروکله یک راننده هندی که مسافرکش شخصی است و جلوی هتل توقف کرده ودرکمین مسافراست،پیدامیشود و به نزد من می اید و می پرسد کجا میروم وقتی مقصدرا می گویم می بینم کرایه ای دوبرابر کرایه تاکسی ها را طلب می کند . وقتی می گویم :چرا کرایه ات اینقدرزیاد است درپاسخ می گوید ماشین من لیموزین است !!!وبرای همین کرایه ام بالاست .بناچار می پذیرم .قدری پول بیشتربدهم بهتراز این است که زیرگرمای افتابی که مستقیما نورش را به صورت وچشمانم می پاشد ،ازار ببینم .

بهرحال آن کالای سفارش شده را با مارک موردنظر بدست نمی اورم وبرای خالی نبودن عریضه یک نوع مرغوبتر آن را بامارکی معروف تر میخرم وبه هتل باز می گردم .

به رستوران هتل سفارش ابجوش میدهم تا به اطاقم بیاورند .وقتی ابجوش را می آورند ازتی بک های چای استفاده نموده وبعد هم ازخستگی خوابم می برد .

شب تصمیم می گیرم زودتر به دیسکو بروم وزودتر برگردم تا وقت برای استراحت داشته باشم وصبح به موقع ازخواب بیدار شوم واز پرواز جانمانم .از انجا که خیلی زود به دیسکو می روم .دیسکو خلوت است ازیکی ازکارکنان دیسکو میخواهم مرا درجایی بنشاند که درتیررس خانمها ودخترخانهای انچنانی نباشم !. انها هم لطف می کنند میزی نزدیک به سن دراختیارم می گذارند وتاکید می کنند ازانجا که این میز به محل رقص نزدیک است .بهای آن گرانتر است !!!.بناچار می پذیرم .چون حداقلش این است که ازشر مزاحمین ومزاحمات راحت هستم چون میزهای انها دقیقا درپشت سر من قرار دارد .

به تدریج دیسکو شلوغ می شود وسر وکله آنها پیدا می شود و  ..با ادا واطوارهای خاص خود درصدد جلب مشتری بر می ایند !!!. گهگاهی هم یکی دوتا از آنها با ژست ها وفیگورهای خاص خود ازجلوی دیدگان ما هم رژه می روند .

فی المثل یکی از آنها دختری قدبلند است که قیافه اش هم انصافا بدنیست .لباس چرمی صورتی رنگ پوشیده است که انقدر لباسش کوتاه است که هرموقع راه می رود  کیف سفید کوچکش را به جلویش می گیرد تا کسی اعضا وجوارح اورا نبیند .خنده ام می گیرد . در دل می گویم : زن حسابی !مگه مجبور هستی اینقدر کوتاه بپوشی که هم خودت را عذاب بدهی وهم دیگران را !!!

دقایقی بعد می بینم یک مرد تقریبا شصت ساله که ریش پروفسوری دارد وریش ها وموهایش  خاکستری رنگ است درصندلی میز  مجاور من قرار می گیرد و کیف سامسونست خودش را روی میز می گذارد .می بینم بلوزآستین کوتاه وشلوارش نیز خاکستری رنگ است واوکوشیده لباسش را نیز با ریش وموهایش ست کند .

کمی بعد می بینم همان خانم موکوتاه را صدا می کند و یکی از دختران انچنانی موجود در دیسکو را سفارش میدهد !.خیلی تعجب می کنم .باخودم می گویم طاهرش که اورا خیلی باپرستیژو با وقار نشان میدهد . نمی اید اهل این حرفها باشد .

بهرحال دختری که نشان میدهد بیست وسه چهارسال دارد وحداقل چهل سال از این اقا کوچکتراست درصندلی روبرو میز این اقا می نشیند ومشغول خوش وبش باهمدیگر می شوند . باخودذم می گویم :این جناب موخاکستری !انصافا خوش سلیقه هم هست و انتخابش بد نیست . بهرحال ازقدیم گفته اند :"دود از کنده بلند می شود" . والحق ووالانصاف جوان هم جوان های قدیم !!!!"بهرحال این جناب مثل اینکه خیلی عجله دارد تا به وصال معشوق برسد !.زیاد در دیسکو نمی ماند و دست دختر مورد علاقه اش را گرفته و باهم از دیسکو بیرون می روند .
کم کم متوجه می شوم از خانم های انچنانی غیراز خانمهای ایرانی ازملیت های دیگر مانند تاجیکستان و فیلیپین هم وجود دارند .

یکی از این دخترهای فیلیپینی که درقیاس با هموطنانش بسیار زیبا بنظر می رسد و صورتی معصوم دارد به تنهایی برای رقص به میدان آمده وسعی می کند ایرانی برقصد !!!تا جلب توجه هموطنان ایرانی را بنماید .برخلاف خانمها ودخترخانمهای دیگر لباسش که یک بلوزدامن مشکی است بسیار پوشش نجیبانه ای  بنظر می رسد و همچنان رقصش هم وقیحانه نیست .منتهی طنز قضیه درانجاست که این طفلک با اوازی می رقصد که اصلا رقص ندارد وبرای همین لبخند واستهزاءدیگران را به همراه دارد . بله !جالب انجاست که او با آواز "وایسا دنیا من میخوام پیاده شم "که دراصل متعلق به "محمدرضا صادقی "است وتوسط یکی از خواننده های آماتور آن دیسکو اجرا می شود ،میرقصد !!!!!

بهرحال دیسکو را زودتر ترک می کنم .چرا که فردا باید راس ساعت 7 صبح فرودگاه باشم . وقتی لیدرها قبلش بما گفته بودند باید راس ساعت هفت فرودگاه باشید .به انها اعتراض کردیم که وقتی ساعت 11 صبح پرواز است .چه لزومی دارد از چهارساعت قبل در فرودگاه علاف باشیم .ولی صبح روزبعد که به فرودگاه رفتیم دیدیم حق با انها بود چرا که انجام امور وتشریفات فرودگاهی ازتحویل بار گرفته تا کنترل پاسپورت ها دقیقا نزدیک به سه ساعت ونیم وقت گرفت . درنیم ساعت باقی مانده به فلی شاپ فرودگاه رفتیم . درانجا یک اتومبیل گرانقیمت که ظاهرا بنظر می رسد "پورشه "باشد مورد توجه هموطنان اتومبیل باز وعشق ماشین !قرار می گیرد و وقت خود را تماما صرف تماشای این اتومبیل گرانقیمت  می نمایند .

وقتی وارد هواپیما می شویم درجوار پسری که از هموطنان کرد ماهست قرار می گیرم ومشغول صحبت با او می شوم .ازمیان قومیت های ایرانی کردها را بیشتراز بقیه قومیت ها دوست داشته ام و درطول زندگی ام انهارا جزو شریف ترین وشفاف ترین قومیت ها یافته ام .وقتی اسمش را سوال می کنم خودش را "سورو "معرفی می کند . و وقتی معنی آن را می پرسم می گوید یک اسم کردی است .با او رفیق می شوم وبه تبادل آدرس وشماره تلفن با یکدیگر می پردازیم .درخلال صحبت ها درمی یابم هرچندوقت یکبار به دبی امده ولوازم خانگی سفارش داده ودرکردستان بفروش می رساند .ساعتی از پرواز نگذشته که خلبان ازبلندگو درخواست می کند اگر پزشک یا پرستاری درمیان مسافران است خودش را به میهمانداران معرفی کند ..گویا حال مسافری بشدت خراب شده است .چراکه دو- سه پزشکی که ازمیان مسافران خودشان را به مهمانداران معرفی کرده و به قسمت جلویی هواپیما می روند تا پایان پرواز باز نمی گردند . بهرحال هواپیما با ارتفاع چهل وچهار هزارپا ازسطح دریا بعداز عبورکردن از بندرعباس و شهرهایی همچون سیرجان و ورامین درنهایت درفرودگاه بین المللی امام خمینی به زمین می نشیند .

مراحل تشریفات فرودگاهی بسرعت طی می شود .برخورد کارکنان ودست اندرکاران بسیار خوب ومهربانانه است . وقتی بارها را تحویل گرفته از فرودگاه خارج می شوم و قصد دارم به سراغ یکی از تاکسی ها می روم جوانی خوش تیپ ومودب روبرویم قرار می گیرد و می گوید :جناب ،میشه پاسپورت شما را ببینم

بعد دست در جیب کتش کرده و کارت شناسایی اش رانشان میدهد ومسی گوید :پلیس هستم .

می فهمم مامور اداره اگاهی است .خنده ام می گیرد .باخود می گویم چرا ماهرکجا که  می رویم مشکوک !!!می زنیم

پلیس جوان بعد از ورق زدن پاسپورتم ان را بمن بازگردانده می گوید :توی اون چمدانت چی داری ؟دولا می شوم تا زیپ چمدان را بازکنم ونشان بدهم چیزخاصی درآن نیست .مانع می شود می گوید :نمی خوام چمدان را بازکنی حرف خودت برایمان سند است .می گویم :مقداری سوغاتی از لباس وکفش وادکلن ولوازم التحریر وشکلات گرفته تا خرده ریزهای دیگر .

می گوید :تو این یکی چمدانت چی داری ؟

می گویم :درآن هم  خرید های شخصی خودم هست .دولا می شوم تا آن را باز کنم .مانع می شود ونمی گذارد . با دست روی شانه ام می زند و می گوید :موفق باشی .ببخشید مزاحمتان شدیم .

از حسن خلق وبرخورد مودبانه او بسیار خوشم می اید . سوار تاکسی که می شوم هنگام عبوراز خیابانهای جنوب شهرتهران متوجه بافت های فرسوده و ساختمان های قدیمی که قدمتی شصت –هفتادساله دارند ،می شوم .نوستالژی جغرافیایی من تبدیل به نوستالژی تاریخی می شود .بخاطر داستان ها ورمان هایی که از دوران رضاشاه خوانده ام به آن دوره تاریخی علاقه ای بسیار دارم .همیشه دوست داشتم در آن دوران زیست می کرده ام .با اینکه اعتقادی به "تناسخ ارواح "ندارم .گاهی فکر می کنم درآن دوران زندگی می کرده ام واکنون روح من درکالبدی دیگر جای گرفته است .

به خانه که می رسم غبار راه را ازتن می زدایم .احساس می کنم این مسافرت کوتاه مرا سبک تر کرده است .دیگر کینه ها وناراحتی ها ودلخوری هایم را به دور ریخته ام .ازاینرو یاد این بیت از شاعرتاجیکستانی یعنی "سامانی همدانی "می افتم که روزگاری سروده بود :

هرکه مارا یاد کرد ایزد مر اورا یار باد .

هرکه ما را خوار کرد ازعمر برخوردار باد .

هرکه اندر راه ما خاری فکند از دشمنی.

هرگلی کز باغ وصلش می شکفد بی خار باد .

 

موخره :خدمت مهدی وسامان عزیز عرض می کنم که ایمیل هایشان به دستم نرسیده است و از انجا که بیم آن را دارم ایمیل من هک شده باشد از دوستان عزیز خواهشمندم از ارسال ایمیل برای من خودداری کنند واگر مطالبی دارند درقالب کامنت خصوصی برایم ارسال کنند .

 



تاريخ : یکشنبه دهم آبان 1388 | 20:17 | نویسنده : م .ح |

خاطرات سفر دبی (قسمت دوم )

 

 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست .

 

تقریبا سه نیمه شب با پایان کار دیسکو از آنجا میزنم بیرون .تاکسی ها جلوی دیسکو به ترتیب صف کشیده اند .اولی را سوار می شوم وخودم را به هتل می رسانم .علی رغم گرمای بیرون درلابی هتل سردم می شود .به اطاقم می روم .هرکار می کنم خوابم نمی برد .ندایی در درون می گوید این دوسه روز را کمتر بخواب بعدا درایران وقت برای خوابیدن داری !!.

تلویزیون اطاق را روشن می کنم .به ماهواره وصل است وصدکانال را می گیرد .ازکانال های فارسی زبان فقط بی بی سی فارسی وتلویزیون دولتی ایران را می گیرد .بقیه کانالها متعلق به کشورهای عربی و چند کانال خبری انگلیسی زبان هم  از اروپایی ها دستچین شده است .

بعد از تماشای قسمتی از یک فیلم سعی می کنم هرطور شده بخوابم .هرکار می کنم گرم نمی شوم بااینکه دستگاه تهویه اطاق خاموش است .باخود می گویم حلا چه جوری برم ازاینها پتوی اضافه بگیرم مطمئنا خنده شان می گیرد .

بهرحال خوابم می برد وحوالی ده صبح بیدار می شوم .وقتی به لابی هتل می روم می بینم تعداد زیادی دیگر از مسافران آمده اند ویکی از لیدرهای تور دارد انها را راهنمایی می کند وتورهای تفریحی را به انها معرفی می کند .

نگاهی به تورهای تفریحی می اندازم سه تا توراست که یکی از انها تورصحرا هست یکی از انها تور دیدن برجمان های سحرامیز ازجمله کاخ امیر دبی ،وسومین تور کشتی است که شب برگذارمی شود وازساعت 8 تا 10 شب به صرف شام وموسیقی زنده است .صدوپنجاه درهم (معادل چهل دوهزار تومان !!!!) می دهم وتورکشتی را ثبت نام می کنم .

بلافاصله کارت اعتباری موبایل که شبیه ایرانسل ماست خریداری می کنم داخل گوشی انداخته وباتهران تماس می گیرم .خانمم ازشب قبل منتظر تماس من بوده است به اوتوضیح میدهم که زمانی که به دبی رسیدیم هیچ مغازه ای بازنبود تا کارت اعتباری بگیرم .

بعدازتماس راهی میدان جمال عبدالناصر می شوم تا سفارش های عیال را خریداری نمایم . قیمت ها مناسب است فقط عطر وادکلن هایی که سفارش داده یک مقدار قیمتش بالاست ولی دست ودلم نمی لرزد وبدون چانه زدن پول آن را پرداخت می کنم .بدون اینکه متوجه شوم می فهمم ساک هایم خیلی سنگین شده و من ناخوداگاه ازهرچیزی خوشم آمده آنرا خریداری کردم وحالا وزن انها یک مقدار سنگین شده .بهرحال باتاکسی خودم را به هتل می رسانم .یک زن و شوهر جوان ایرانی بادیدن  اجناس خریداری شده ازمن راهنمایی می خواهند .باتوجه به تجربه سفرهای قبلی آنها را راهنمایی می کنم .

وقتی به اطاق رسیدم اجناس را داخل چمدان را می چینم وازفرط خستگی خوابم می برد .ساعت هفت شب زنگ تلفن اطاق به صدا درمی آید وازمن می خواهند تا بیایم لابی هتل برای رفتن به تورکشتی .

سریع اماده می شوم وراه می افتم .وارد یک ماشین ون می شوم .راننده بعداز سوارکردن من به چندهتل دیگر می رود ومسافران دیگری راسوار می کند .همه یا زن وشوهرهستند یا خانواده .درانجا با یک زن وشوهر خونگرم مشهدی که خودشان سرصحبت را بامن باز می کنند آشنا می شوم .وخوشحال می شوم که بلاخره هم صحبت هایی یافته ام .

وقتی به ساحل می رسیم تا سوار کشتی شویم خودروهای دیگر هم سر میرسند وادمها به تدریج سوار کشتی می شوند .سعی می کنم تا کشتی حرکت نکرده سوارنشوم تابتوانم براحتی وبدون اعتراض دیگران سیگار بکشم . درانجا می بینم دختر وپسری ایرانی  ازهرزن وشوهر وخانواده ای که میخواهند وارد کشتی بشوند درخواست می کنند عکس بگیرند تا اخرشب به انها تحویل دهند! . وقتی سرشان خلوت می شود متوجه حضورمن نیستند وباهم صحبت می کنند .دختره به پسره می گوید :چطور با این قیمت گران عکس ها را به این ها می فروشی .پسره درجواب می گوید :من عکس ها رو اخرشب می برم بهشان میدهم که حسابی مشروب خورده اند وکله شان داغ است .آن موقع هرچقدر بگویی میدهند (هنر نزد ایرانیان است وبس !).علی رغم اینکه باخودم دوربین آورده ام و با اینکه حقه انها را فهمیده ام بازدلم برایشان می سوزد می گویم بگذار من هم کمکی به این هموطنان غربت نشین کرده باشم تا حداقل به کارهای خلاف نیفتند .ازپله های کشتی بالا می روم واز انها می خواهم ازمن هم عکس بگیرند . بشدت استقبال می کنند وبجای یک عکس دوعکس می گیرند !!و وقتی می گویم من یک عکس بیشترنمی خواهم درجواب می گویند نگران نباشید باهاتون کنارمیاییم .

وارد کشتی می شوم .می بینم طبقه پایین خالی است وهمه روی عرشه رفته اند .من هم روی عرشه می روم .میخواهم پیش همان زن وشوهر مشهدی بروم می بینم انها اشنایانی یافته اند ترجیع می دهم خلوت گزینی کنم ودر صندلی دیگری بنشینم .کشتی براه می افتد وبرخلاف تورکشتی ترکیه ،که کشتی مربوطه تا وسط های دریا می رفت .این کشتی فقط درمسیر ساحل حرکت می کند .موعد خوردن شام فرا می رسد با انواع غذاهای ایرانی باضافه چلوکباب وجوجه کباب پذیرایی می شویم .موقع شام بطوراتفاقی در مجاور همان زن وشوهر خونگرم مشهدی قرار می گیرم .انها ازتور راضی نیستند ومی گویند اگر فقط شام باشد وبزن وبرقص نباشد که فایده ای ندارد !!اگراینطورباشد می رویم پولمان را پس می گیریم .به انها می گویم نگران نباشید احتمالا موزیک بعداز صرف شام است .حدسم درست از آب درمی اید .بعداز شام به پایین می اییم وخواننده جوان وخوش تیپی که گفته می شود برادرزاده "معین "خواننده معروف است قراراست برایمان بخواند .

مردی خوش قیافه است وچهره اش به معین شبیه است .گویا این بار برادرزاده حلال زاده به عمویش رفته است .درعین حال بسیار متین وباوقار وباشخصیت ومتواضع است .ازخاکی بودن اوبسیار خوشم می اید واحساس می کنم اورا سالهاست که می شناسم .اوهم درحال خواندن گهگاهی نگاهی توام بالبخند مهربانانه ای بمن که سرمیزی تنها نشسته ام می افکند .

شروع به خواندن می کند وبعنوان پیش درامد میخواند :

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک فریباست ولی خاک وطن نیست .

سالن خاموش است ولامپ های کوچکی محیط را کورسویی بخشیده اند .فضا بسیار خانوادگی ورمانتیک است .خواننده بعد دشروع به خواندن اهنگ اصفهان می کند . سیگاری ازجیب درمی آورم تاروشن کنم متوجه می شود درحال خواندن با اشاره دست ازمن میخواهد ازروشن کردن سیگار خودداری کنم .دردل می گویم مگرمی شود درچنین فضایی ازخیر کشیدن سیگار گذشت .اجبارا طبقه پایین را ترک می کنم وبه عرشه می روم .درانجا می بینم دختری فیلیپینی که یکی ازکارکنان کشتی است با زبان انگلیسی ساده ای بایک پسربچه شش ساله که ایرانی است صحبت می کند وان پسربچه هم درپاسخ به سوال های او فقط می خندد .ازانجا که سئوال ها بسیارساده است پاسخ های ساده ای دارد وبه ان پسربچه یادمیدهم تا درجواب آن خانم چه بگوید .وقتی دوباره به طبقه پایین می روم نوبت خواندن اهنگ های شاد فرا می رسد .خواننده ازهردختر یا خانمی درخواست می کند که بیاید وسط درخواست اورا رد می کنند یا ازشوهرانشان خجالت می کشند یا پدرومادرشان (ازاینکه درخواست های اورا بی پاسخ می گذارند احساس می کنم به او بی احترامی شده ،دردل می گویم شما که اینکاره نبودید غلط کردید اومدید ).لاجرم خواننده دست به دامن اقایون می شود و دوسه نفر از آقایان را به رقص دعوت می کند وانها هم می پذیرند .در دلم خدا خدا می کنم یک موقع ازمن چنین درخواستی نکند .چون خیلی وقت است ازاین کارها نکرده ام .ولی ازبخت بد !!نگاهش بمن می افتد همچنان که می خواند بالبخند سراغ من می اید . قلبم به طپش می افتد ولی علی رغم اینکه مدتهاست ازاین ناپرهیزی ها نکرده ام نمی توانم درخواست چنین ادم محجوب وباشخصیتی را رد کنم وقاطی می شوم .

سعی می کنم درجایی قرار بگیرم که کمتر مرا ببینند واحتمالا بمن بخندند !!.کم کم خانمها ودخترخانمها هم خجالت شان می ریزد وبما ملحق می شوند .وقتی اواز تمام می شود درگوش خواننده می گویم من خیلی وقت بود ازاین کارها نکرده بودم فقط بخاطر شما امدم وسط بنابراین میخواهم یک عکس یادگاری با شما داشته باشم .باتواضع ومهربانی می گوید :حتما .منتهی الان چون سالن تاریک است عکس خوب درنمی اید .برق هاروکه روشن کردند درخدمتتون هستم .ازصداقت او خوشم می اید .

انقدر متواضع وصادق است که وقتی چراغ ها روشن می شود بدون اینکه من پیشقدم بشوم خودش اشاره می کند که برای گرفتن عکس اماده است .دوربین را دست یکی ازهوطنان میدهم وعکسی بیادگار بااومی گیرم .بعداز من دیگران هم به صرافت می افتادند تا با او عکس بگیرند وازانجا که چهره اش جذاب است دخترخانمها بیشتر اشتیاق نشان میدهند !!

بعداز پایان تور خودرو ها امده مارا به هتل ها انتقال میدهند .می بینم ساعت تازه ده شب است ومن هم که نمی توانم به این زودی بخوابم .ازسوی دیگر نمی خواهم این حس شاد درونی ازوجودم بیرون بریزد به همین دلیل است که دوباره راهی دیسکو می شوم .وقتی به دیسکو می رسم ازشانس بد همه میزها پراست و من دوباره مجبورهستم درهمان میز دیشبی که درمجاورت خانمها ودخترخانمهای انچنانی قرار دارد بنشینم .امشب هم دودختر دیگر که تقریبا زیباتر از دختران همجوار دیشبی هستند درفاصله بسیارنزدیک بامن قرار دارند .

نیم ساعتی می گذرد وهمان خانم موسیاه پرکلاغی دیشب ظاهر می شود ودستانش را به سمت من میاورد .بعداز سلام واحوالپرسی می گوید :دیشب دختر نبردی ؟

برای اینکه شر اورا کم کنم مجبور به دروغ مصلحت امیز می شوم که از راست فتنه انگیز بهتراست .درپاسخ می گویم :نگران نباشید .من یکی دوماه دردبی می مانم .وبه همین خاطر همه شان را ازاین دم به نوبت می برم .!

گل از گلش می شکفد وخیلی کشدار وآرزومندانه می گوید :ایشاالله !!!!

ولی گویا دردسر دراینجا تمامی ندارد .چراکه تقریبا نیم ساعت مانده به پایان کاردیسکو یکی ازدودختری که درجوارمن نشسته است برای رقص به وسط دیسکو می رود ودختر دیگر این فرصت را غنیمت شمرده صندلی اش رابمن نزدیک می کند ومی گوید :ببخشید به شما در دیسکو خوش میگذره ؟ واقعا شما ازدیسکو لذت می برید ؟می گم :چطور مگه ؟

میگه :اخه نه مشروب می خورید .نه میرید وسط میرقصید .نه کاردیگه ای می کنید وچشمک می زند .

به دروغ می گم :من سرم درد میکنه .حال اینکارها رو ندارم .

می بینم بدون خجالت پشت دستش را روی پیشانی من می گذارد .درتعجبم که مثلا میخواهد چطوری بفهمد من راست می گویم یا دروغ .

دستش را برمیدارد .من براین گمان باطلم که از سر من دست برداشته ؛ولی چنددقسقه بعد ازصندلی خودش بلند شده ومی اید درصندلی روبرو من می نشیند وبالبخند می گوید :شنیدی "آدم تنها ها "رو میگیرن

جواب نمیدم

دوباره می گوید :مخصوصا تنها هایی که خوش تیپ هم باشند (دردل خنده ام میگیرد .می گویم او چقدر بی خوش تیپی کشیده است که مرا خوش تیپ یافته است )

درپاسخ می گم :من که خدمتتون عرض کردم سرم درد میکنه

بالبخندی شیطانی میگه :میخوای یک کار کنم سرت خوب بشه ؟

میگم :چیکار ؟

میگه :اینجا که نمیشه باید بریم یک جای خلوت .درصورتش نگاه می کنم شاید خجالت بکشد .ارایش غلیظی دارد وموهای بلند وپرپشتش را مش زرد رنگ کرده .وای خدا چقدرمن ازاین نوع مش بدم می اید .درادامه می گوید :میخوای شماره تلفنم رو بهت بدم تاهرموقع خواستی بیام .!

کلافه وعصبانی می شوم .باتحکم می گویم :بفرمایید برید خانم .لطفا مزاحم نشید .

با دلگیری وناراحتی اخم کنان ازصندلی بلند می شود ومی رود پشت میز خودش می نشیند و سیگاری روشن می کند .ازاینکه با اواینچنین برخورد کردم پشیمان می شوم .می گویم کاشکی مودبانه تر اورا رد می کردم . باخودم می گویم "ببین فشارزندگی ومخارج چگونه اورا مستاصل کرده که اینطور به التماس ومشتری یابی افتاده است" .سعی می کنم موقع رفتن ازدیسکو یک جوری تلافی برخوردم رو با او ن بکنم .همیشه گفته ام ناامیدی بهتراز امید کاذب است ولی اینجا احساس می کنم باید به او امید کاذب دهم تا ازمن دلگیر نباشد.

وقتی میخوام دیسکو را ترک کنم سرمیزش می روم و می گم :پس چرا شماره تلفن ات را ندادی ؟

بااخم می گوید :نخواستی

می گویم :الان میخوام .

درحالیکه به نشانه دلگیربودن سرش رابه زیر انداخته می گوید :تلفن نمیخواد .اگر راست میگی بگو کدوم هتل هستی ؟

بشدت غافلگیرمی شوم اسم یک هتل دروغین را می گویم واو هم می فهمد .سعی می کنم امید کاذب ودروغین را به او بدهم . درصورتش نگاه می کنم ومیگم :ناراحت نباش .من حالا حالاها دبی هستم .بلاخره یک شب تورو می برم .فکرکنم فهمیده است دروغ می گم اعتنایی نمی کند .

من هم دیسکو را ترک می کنم وخودم را به هتل می رسانم .دوباره درلابی سردم می شود .خنده ام می گیرد .باخودم می گویم جدا مردم چه توقعاتی از ما دارند .ما خودمان را نمی توانیم گرم کنیم چه برسد به اینکه گرمابخش آغوش دیگری باشیم .نمی دانند گرچه چهل سال سن دارم ولی محنت های روزگار به اندازه شصت –هفتادسال مارا پیرکرده است. اینها لابد با خودشان فکر کرده اند من یا خیلی زورمند و....هستم یا خیلی پولدار .ناخودگاه یاد این تصنیف قدیمی  می افتم که :

شب عید است ویار ازمن چغندر پخته !!! میخواهد .

نمی داند که لامعصب مگر من گنج قارون زیرسردارم .

 

پایان قسمت دوم .

 



تاريخ : یکشنبه سوم آبان 1388 | 0:5 | نویسنده : م .ح |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.