X
تبلیغات
اسرارمگو - درددل های یک زن بدکاره

درددل های یک زن بدکاره

 

 

 

عصر روز چهارشنبه برای شرکت درمجلس ختم یکی از آشنایان به( میدان حر)می روم بعدازپایان مراسم ختم.برای بازگشت به خانه راهی میدان انقلاب می شوم .شهرشلوغ ومتشنج واوضاع غیرعادی است .مردم درگوشه کنار میدان مشغول جنگ وگریز ودرگیری بانیروی انتظامی هستند .

باخودمی گویم با این اوضاع بعید است بتوانم به خانه برسم ولی شانس می آورم ویک تاکسی که برای یکنفرجادارد پیدامیکنم وسوارش می شوم .راننده تاکسی پیرمردی شصت ساله بنظر می آید .مسافرجلو جوانی نشسته است که گمان می رود بیست سال داشته باشد .عقب ماشین خانمی تقریبا سی وپنج ساله  نشسته است .بغل او یک جوانی باهمین سن وسال با کاپشن قهوه ای رنگ نشسته است وبغل آن جوان من قرار دارم .

ترافیک بسیارسنگین است وبه ندرت مسیر برای عبورخودروها باز می شود .خانمی که ذکرش رفت بنظرمیرسد بیقرار است واضطراب را می توان در صورتش دید .هی می گوید :خاک برسرم ! دیرم شد .چیکارکنم .فکرکنم پیاده بشم با اتوبوس برم بهتره !

به او می گویم :نه خانم اشتباه نکن .الان امن ترین جا تاکسی است .اگراین را ازدست بدهی ممکن است دراین شلوغی ماشین گیرت نیاد .هنوز یک دقیقه ای از حرف من نگذشته که مسافرانی که درصف اتوبوس ایستاده اند شروع به دادن شعاریاحسین – میرحسین  می کنند .بلافاصله ماموران نیروی انتظامی هجوم می آورند وتمام مسافرانی که درصف ایستاده اند وحتی مسافرانی که داخل اتوبوس هستند ازآن پیاده شده پابفرار می گذارند .

روبه خانومه کردم وگفتم :دیدی حالا ؟؟؟

گفت :اره آقا .خوب شد گفتی .خداخیرت بده .!

قدری ترافیک سبک می شود و گاماس گاماس به سروصال می رسیم .درگوشه وکنارجنگ وگریز تظاهرکننده گان بانیروهای انتظامی  دیده می شود

خانومه همچنان بی قراری می کند وباگفتن وای خداچیکارکنم دیرم شد اضطراب خود را نشان میدهد .نزدیک چهارراه ولی عصرکه می رسیم بوی گازاشک آورمشام را می ازارد وشیشه ها را بالا می کشیم .

وقتی چهارراه را ردمی کنیم ترافیک سبک ترمی شود خانومه می گوید :خداکنه دیگه ترافیک نباشه من امشب دست خالی به خونه نرم وبچه ها گشنه وتشنه نمونن .

راننده می گوید :محل کارشما کجاست ؟مگه شما شب کار هستید ؟

خانومه می گوید :من کارخاصی ندارم غروب ها میرم سرچهارراه تهرانپارس وایمیسم .هرماشینی جلوی پام توقف میکنه میگه کجا میری ؟منم میگم هرجا که شما برید !!!

باگفتن این حرف همه مان یکه میخوریم و من وجوان بغل دستی ام بصورت هم نگاه می کنیم وبا تعجب وناباوری سرتکان میدهیم

راننده می پرسد :چندتابچه داری ؟

خانومه میگه :دوتا دختر 7 ساله و 12ساله دارم

راننده میگه :لاقل بچه هاتو خوب تربیت کن!مثل خودت بارنیار!

خانومه میگه :نه اصلا بچه هام خبرندارن من چیکاره ام راننده میگه :نمیترسی ازاینکه مریض بشی

خانومه میگه :چرا .ولی خداروشکر اینهایی که تاحالا به تورمن خوردند سالم بودند بمن مریضی ندادن !!

راننده میگه :خب امشب رو بی خیال باش .یک شب به خودت استراحت بده

ناگهان بغض زن فاحشه می ترکد ومی گوید :نمیتونم .من با دوتا بچه هام توی مسافرخونه ای توی ناصرخسرو هستیم .باید هرشب به صاحب مسافرخونه پول بدم تا بیرونمون نکنه .

بعد درحالیکه صدای هق هق گریه هاش بلندترمیشه میگه :الان چشم بچه کوچیکم دوسه روز چرک کرده نتونستم براش پمادبگیرم . یکبار هم که رفتم براش پمادبگیرم پولم نرسید از داروخونه سم خریدم که بیارم خودمو بکشم .ولی در قوطی سم رو که بازکردم بوی سم حال منو بهم زد .گفتم بگذار خودمو بکشم تا یکی به داد بچه هام برسه .

همینطور که زار می زند دست چپش را روی صورتش گذاشته ودست راست را روی صندلی راننده گذاشته است .

متاثر می شوم دست درجیبم کرده مقداری پول درآورده آن را لوله می کنم و یواش دردست راستش که روی صندلی راننده گذاشته می گذارم .دست چپش را ازروی صورتش برداشته وناباورانه به پول ومن نیگاه می کند وگریه کنان می گوید :باورم نمیشه .خداخیرتون بده .منو شرمنده کردید .بخدا حتی پول کرایه هم نداشتم الان عزاگرفته بودم که به این اقای راننده چی بگم .

میگم :نگران کرایه تان هم نباشید .اون روهم حساب می کنم

تشکرمی کند ومی گوید :اقا به خدا من ادم کثیفی نیستم .من توی زندگی بدشانسی اوردم .شوهرمعتاد بود و منو بدبخت کرد .شوهرم به کراک معتادبود هم خودشو بدبخت کرد هم منو .

بعد روسری اش را کنار می زند وسرش رابمن نزدیک می کند و موهای جلوی پیشانی اش را کنار می زند ومی گوید :اقا خط چاقو وبخیه رو روی سر من می بینید ؟

میگم :اره

میگه :یه خرده باید دقت کنید تاببینید

میگم :احتیاج به دقت نیست .کاملا مشخصه

میگه :اینو شوهرم زد .دوماه پیش اومد دختربزرگه ام رو بگیره ببره بفروشه پول مواد بده من نگذاشتم باچاقو زد سرمو اینطوری کرد

به علامت تاسف سرتکان میدهم .

میگم :حیف که موقعیتش را ندارم وگرنه دوتا بچه تورو می گرفتم اونهارو به فرزندخواندگی قبول می کردم تا حداقل اینده فاجعه آمیزی درانتظار اون دوطفل معصوم نباشد .

جوانک کم سن وسالی که درجلوی ماشین نشسته و تابحال ساکت بوده حرفی میزند که نشانه پختگی اوست .میگه :اقا مگه یکی دونفره .بچه های این خانوم رو نجات دادید .بچه هایی که درشرایط بچه های این خانم هستن چی .مگه با یک گل بهار میشه ؟!!!

ازپختگی ودرایت او علی رغم کم سن وسالی اش خوشم می اید .

زن فاحشه چون سر درد دلش باز شده همچنان می گوید .ازمشتری های خوب وبدش می گوید ازاینکه بعضی ها اورابردند وبجای پول کتکش زدند !وازاینکه یکبار اورا به باغ سرخه حصارتهرانپارس برده اند وبعد میخواستند اورابکشند .وازاینکه یک مشتری ادم خوبی بوده و به غیرازپول یک جعبه پرتقال هم به مسافرخانه محل سکونتش  آورده !!وازاینکه بعضی ازمشتری ها درخواست های غیرمتعارفی ازاو دارند ویا اینکه بعضی ازمشتری هابرای اینکه روی زنهایشان را کم کنند اورا به خانه برده اند !!

ودرادامه برای جلب ترحم بیشتر کیف دستی اش راباز می کند وجلوی چشمم می گیرد .داخل کیف برزنتی کهنه اش کاملا خالیست ومن نمیدانم برای چی این کیف خالی را حمل می کند .

بعد دوباره بمن می گوید :لطف بزرگی در حق من کردید .امشب دیگه نمیرم کار !!!باخیال راحت میرم پیش بچه هام .

جوان بغل دستی من نیز به صرافت می افتد تابه او کمک کند .برای همین دست به جیب می شود ولی قبلش سعی می کند از زن فاحشه بازجویی کند تابفهمد ادا واطوارهای او دروغین نیست .از زن فاحشه می پرسد :چرا پیش پدرومادرت نمیری .چرا پیش اقوامت نمیری ؟

زن فاحشه می گوید :من یک خواهر ویک برادر داشتم که برادرم با پدرم توی تصادفی توی جاده اراک ازبین رفتند . مونده خواهرم که اونهم داره از مادر مریضم نگهداری میکنه .بخاطر نگهداری مادرم از شوهرش به اندازه کافی سرکوفت میخوره .من دیگه نمی تونم با دوتا بچه برم سربار اون بشم .

می پرسد :اونها میدونن توچیکاره ای ؟

می گوید :خواهرم میدونه من فاحشه ام ولی مادرم نه .اگرمادرم بفهمه سکته میکنه میمیره .

بعداز انکه ان جوان نیز به زن فاحشه پول میدهد اوناباورانه چشمهایش برق می زند دوباره شروع به دعا کردن می کند ومی گوید :خداخیرتون بده .واقعا متشکرم . هم از شما وهم از شما .

قبل ازرسیدن به مقصد جوان بغل دستی ازماشین پیاده می شود من هم وظیفه خود میدانم از آن جوان تشکرکنم .دست روی شانه اش می گذارم وبسیاراز نوع دوستی او قدردانی می کنم .به مقصد که می رسم میخواهم ازماشین پیاده شوم که زن فاحشه دوباره می گوید :اقا بازهم ممنونم .بخدا این پول هایی که دادید راه دورنمیره .خدا چندبرابرش روبهتون میده .

راننده هم به زن فاحشه می گوید :خب دیگه حالا که این همه پول گرفتی دیگه بروپیش بچه هات .امشب دنبال مشتری نرو .شهرشلوغه وخیلی ها گازاشک آورخوردن وحال هیچکاری روندارن .ازمتلک مردراننده به ان زن بینواناراحت میشم وبعد حرکتی می کند که ناراحتی ام بیشتر می شود

چراکه وقتی یک اسکناس پنجهزارتومانی به او میدهم تا کرایه خودم وخانومه را حساب کند می بینم دوبرابر کرایه معمول ومتعارف را می گیرد

وقتی پول را می شمارم به او می گویم :زیادگرفته اید .بخاطر ترافیک بودنه !

راننده می گوید :فکر کن اینطوریه .شما به این خانوم  فلان قدرپول دادی دردت نگرفت یک پونصدتومن بمن اضافه دادی بهت فشار اومد .میخواهم چیزی بهش بگم که تمام وجودش بسوزد ولی رعایت سن وسالش را می کنم وبطرف خانه براه می افتم . باخود می گویم مرتیکه عوض اینکه خودش هم یک کمکی بکنه .ازدست مادلگیره که چرا ما کمک کردیم .

وقتی طرزفکر ونگاه یک ادم شصت – هفتادساله که یک پایش دم گوراست این باشد دیگر نباید از بقیه گروههای سنی توقع اخلاق وانساندوستی داشت .صدرحمت به آن جوان وخیلی جوان های پاکدل دیگر .

بهرحال این تجربه بار دیگر وجود بحران اخلاقی درجامعه مارا به من ثابت کرد .وقتی به خانه میرسم باخود می گویم .درمنازعات سیاسی و فشارهای اقتصادی واجتماعی انچه که قربانی شده است وبه حاشیه رفته است همانا اخلاق است وارزشهای انسانی .ایا بهتر نیست قبل از هرتغییری بفکر بازسازی اخلاقی واحیای ارزشهایی باشیم که درغوغای سیاست وسیاست زدگی کمرنگ وبی فروغ شده است .

بخدا شریعتی راست میگفت تاما عوض نشویم هیچ چیز عوض نخواهد شد وهر تغییر وتحولی بی فایده است وجزسرخوردگی دستاورد دیگری نخواهد داشت .

  



تاريخ : شنبه بیست و یکم آذر 1388 | 19:58 | نویسنده : م .ح |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.