شکل دگرخندیدن (2)

 

 

 

 

شکل دگرخندیدن (۲)

 

پول دقیقا به رابطه جنسی می ماند که تا دسترسی به آن ندارید به چیزی غیرازآن فکر نمی کنید و وقتی به آن می رسید به چیزهای دیگر فکر می کنید

                                                                                                                                                                    جیمز بالدوین

 

 

 

 

درصورت امکان از راه شرافتمندانه واگرنشد از هر راهی که می شود پولدارشو               هوراس

 

 

 

 

 

سرقت بانک درقیاس با تاسیس آن چیزی نیست         برتولت برشت

 

 

  

دقت برای روزنامه مثل عفت برای زن است .بااین تفاوت که روزنامه هروقت خواست می تواند تکذیبیه چاپ کند               ادلی استیونسن

 

 

 

 

 

 

دموکراسی به عبارت ساده یعنی کوبیدن مردم به دست مردم برای مردم                             اسکاروایلد

 

 

 

 

عشق مثل سرخک است هرچه دیرترسراغ ادم بیاید بدتراست                                 داگلاس جرولد

 

شکل دگرخندیدن (۱)

 

شکل دگرخندیدن (۱)

 

می دانید چراهرگزازدواج نکرده ام ؟چون سه حیوان خانگی درمنزل دارم که به اتفاق کارشوهر را برایم انجام می دهند :سگی دارم که صبح ها غرغر می کند .طوطی یی که عصرهایکریزبدوبیراه می گوید وگربه ای که شب ها دیر به خانه می اید                        مارلی کورلی

 

مرد وزن برای این باهم ازدواج می کنند که هیچ یک نمی دانند باخودشان چه کنند       آنتوان چخوف

 

جنگ ودعواباشوهربهتراست از تنهایی ودلتنگی بی شوهری            الیزابت پاترسون بناپارت

 

انگلیسی جماعت اگرزیرچرخهای کامیون برودازکامیون عذرخواهی می کند       جکی میسون

 

زن :این آقای وات همسایه بغلی ما ،هرروزصبح موقع بیرون رفتن ازخانه همسرش را می بوسد .حالا چی میشد توهم این کار را میکردی .

مرد:آخه من که زن آن بنده خدا را نمی شناسم تاببوسمش                   آلفرت مک فوت

سلام

باعرض سلام وسپاس بیکران به اطلاع می رساند این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد

 

ادبیات وسینما

 

روی عنوان بالا کلیک کنید

اشکی که غرورمردرامی شکند

 

تا گریه طلسم درد را می شکند

دل حرمت آه سرد را می شکند

در یای هزار موج طوفان خیز است

 اشکی که غرور مرد را می شکند

 

 

 

آئینه ی باورم مرا خنجر زد

آن نیمه ی دیگرم مرا خنجر زد

تاریخ هزار دیده هابیل گریست

وقتی که برادرم مرا خنجر زد

 

 

 

صد بار به سنگ بار به سنگ کینه بستند مرا

از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی ریا باید زیست

آئینه شدم باز شکستند مرا

 

 اشعاراز:ایرج زبردست

ادبیات و عشق و رابطه جنسی

 

ادبیات و عشق و رابطه جنسی

 

ماریو بارگاس یوسا نویسنده خوشفکرو امریکای لاتین می گوید :

ادبیات ،عشق وتمنا ورابطه جنسی را عرصه ای برای آفرینش هنری کرده است .درغیاب ادبیات اروتیسم وجود نمی داشت .عشق ولذت وسرخوشی بی مایه می شد واز ظرافت وژرفا واز آن گرمی وشوری که حاصل خیال پردازی ادبی است ،بی بهره می ماند .

براستی گزافه نیست اگربگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو ،پترارک ،گونگورا یا بودلر را خوانده اند در قیاس با آدمهای بی سوادی که سریال های بی مایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده ،قدر لذت را بیشتر می دانند و بیشتر لذت می برند .

دردنیایی بی سواد وبی بهره از ادبیات ،عشق وتمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ارضای حیوانات می شود نخواهد بود وهرگز نمی تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود .

 

سخن او تحسین برانگیز است اما بقول هرمز شهدادی نویسنده رمان تابناک "شب هول " از ادبیات نمی توان انتظار کاری را داشت که انجام آن به عهده همگان است . "

 

پس معنا بخشیدن به عشق وتمنا ورابطه جنسی و انها را بالا کشیدن از سطح غرایز بدوی وظیفه روشنفکرانه همگان است

 

جایی نیز عبدالکریم سروش گفته بود :"باید نیازهای جسم را برآورده ساخت تاروح قدرت پرواز یابد "

 

بنابراین من معتقدم حتی آن ادمهای بی سواد تماشاگر سریال های بی مایه تلویزیونی بمرور سطح سلیقه شان فراتر خواهد رفت و معنایی شورآفرین ودگرگونه ای از عشق وتمنا ورابطه جنسی تجربه خواهند کرد تا نظر شما چه باشد ؟

 

تقدیم

 

تقدیم به تو "عزیزم "که میشناسمت و مرا می شناسی .بهترازخودم .کاشکی می توانستم باذکرنامت پیشکش توسازم

 

آهوی دست ها

 

ای آبی دوچشمت ،هفت آسمان دیگر

 

خندیده درنگاهت ،رنگین کمان دیگر

 

ای در تن تو جاری ،سیماب کهکشانها

 

تابا توام چه خواهم از کهکشان دیگر ؟

 

پرواز بوسه ات را ،گاه فرود و راحت

 

جز سینه کریمم ،کو آشیان دیگر

 

چون ساقه بهاری ،از جوش عشق روید

 

پیوسته از وجودم ،برگ جوان دیگر

 

ایثار و مردمی را ،تندیس اگر بسازند

 

غیرازتو کی پسندم در او نشان دیگر

 

دیوار اگر شکستم ،جز بر تو دل نبستم

 

نامهربان نشستم ،بامهربان دیگر

 

آهوی دستهایت درسبزه زار زلفم

 

هرگز نشان نبیند از آهوان دیگر

 

درباورم نیاید ،دوراز تو زند گانی

 

در پیکرم نگنجد غیراز تو جان دیگر

 

سروده :سیمین بهبهانی

 

 

سلام

من مرگ هیچ عزیزی راباور نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی راباور نمی کنم

 

عجب سالی بود این سال هشتاد وهشت .سال فراق ها ،جدایی ها ؛ازدست دادن بهترین دوست داشتنی ها وبهترین یادگارهای وفادار عمر وزندگی .

غروب بیستم دی ماه به خانه میرسم به سراغ اینترنت می روم .طبق عادت مالوف به سراغ خبرها می روم .خبری تمام وجودم را به لرزه درمی آورد .چشمهایم را می بندم تاشاید احساس کنم دچارتوهم شده ام .ناباورانه بازنگاه  می کنم .

محمد ایوبی نویسنده اهل جنوب وعضوکانون نویسندگان درگذشت .

مثل همه مصیبت دیدگان گیج وگنگ می شوم .نمی دانم چیکار کنم .ناباورانه خبر را به همسرم اطلاع میدهم .بعد دوباره می ایم تاخبر را بخوانم ومطمئن شوم .نمی توانم جلوی ریزش پی درپی اشک هایم را بگیرم .اگرچاره داشتم خون می گریستم

منزل اقای ایوبی تلفن میزنم .تلفن روی پیامگیر است .دوباره زنگ میزنم وخواهش می کنم گوشی را بردارند .همسربزرگوارشان گوشی را بر میدارند و باگریه جمله دلخراشی می گوید که نمی توانم هق هق های خود را پنهان کنم .

ایشان علی رغم اینکه همسردوم اقای ایوبی بود وبا درگذشت همسر قبلی اقای ایوبی به نکاح ایشان درآمده بودازهیچ کوششی برای راحتی خیال وارامش جسمانی اقای ایوبی دریغ نکرد .هربار که با آقای ایوبی تنها می شدیم درکنار صحبت از ادبیات وکتاب وسایر مقولات هنری  همواره از زحمات همسرش قدردانی می کرد گرچه همسر اولش را هم بشدت دوست میداشت وبعداز مرگ او سالها به لحاظ روحی عزادارش بود .

باآقای ایوبی در دهه هفتاد هنگامیکه در روزنامه سلام قلم می زدم اشنا شدم .بعد دوستی ما تداوم یافت وبه رفت وآمدهای خانوادگی مبدل شد .اقای ایوبی یک استاد بامعلومات وبسیار پخته و اندیشه ورز بود و وقتی ادم پای صحبت او می نشست از شنیدن سخنان گهربارش لذت فراوانی می بردوازهمنشینی با عالم اندیشمندی چون او بهره وافری می برد .با انکه بیست وپنج سال ازمن بزرگتر بود ولی رابطه مان بیشتر شبیه دو دوست همسن وسال بود تا رابطه مریدی ومرادی .البته من همواره  اورا استاد بی همتای خود می دانستم وبسیار از محضر او آموختم .

درطول دوستی های یمان با اقای ایوبی خاطرات فراوانی از او برایم بیادگار مانده است چراکه بسیاری مواقع دریک نشریه باهم قلم می زدیم و بهنگام خروج از دفتر نشریات همراه یکدیگر بودیم .من هرسال جشنواره فیلم فجر را به نیت دیدن اقای ایوبی می رفتم ونه دیدن فیلم ها .هرموقع که مشکلی داشتم او سنگ صبورمن بود هرموقع که بیمار می شدم او اولین کسی بود که به همراه دوست نازنینش اقای حمزه موسوی پور بر بالینم حاضر می شد .

حال احساس می کنم پشتوانه بزرگی را از دست دادم .براستی جای خالی اورا چه کسی برایم پرخواهد کرد .تقریبا هیچکس .

ازآقای ایوبی رمان های جذاب وخواندنی منتشرشده است که می تواند با سرژدرگوگل آنها را بیابید . کتابهای "روزگراز "و "زیر چتر شیطان "آخرین کتابهایی است که از او منتشر شده است .

آقای ایوبی رمان جذابی تحت عنوان "مرا با خلخال های طلایم خاکم کنید "نوشته است چون امیدی به انتشار درایران نداشت .آن را به رادیو زمانه داد واز آن رادیو پخش شد .این داستان که از واقعیت الهام گرفته است ،سرگذشت زن فاحشه ای است که درجریان آتش سوزی سینمارکس آبادان در بحبوحه انقلاب ازدست می رود .

یکماه پیش بود که برای خرید کتاب دم دانشگاه رفتم دیدم مجله ارمغان فرهنگی مصاحبه ای را از او به چاپ رسانده همچنان داستانی از او پیدا کردم که در دوران جوانی اش دریکی از مجلات قبل از انقلاب نوشته بود .خیلی مشتاق بود انها را ببیند .افسوس که اجل مهلتش نداد .

بهرحال این ضایعه اسفبار را به جامعه فرهنگی ایران تسلیت می گویم و امیدوارم خدا تحمل این مصیبت را برهمه دوستانش آسان سازد و روح متعالی اش را درجوار حق شاد گرداند . اصلا دلم نمی اید بگویم خداحافظ آقای ایوبی .پس نمی گویم .

شرح دردها ورنج هایی که به ناحق کشید وکم لطفی هایی که از سوی متولیان فرهنگی کشور براین مرد بزرگ شد بماند برای بعد.

دیگرنمیدانم چه بگویم جز اینکه اززبان شهریار بسرایم :

آسمان بی ماه گردی

ماهم از دستم گرفتی .

 

لزوم بازنگری در نهضت امام حسین (ع)وخرافه زدایی از حماسه عاشورا

لزوم بازنگری در نهضت امام حسین (ع)وخرافه زدایی از حماسه عاشورا

 

 

هرسال که ماه محرم ازراه میرسد بسیاری عزادار امام حسین (ع)می گردند ولی من با دلی نگران عزادار خرافه ها یی می گردم که برخی از واعظان وبعضی  ازمداحان بی مبالات به نهضت امام حسن می بندند و نهضت عاشورا را دستخوش تحریف ساخته واین حماسه تاریخی را از محتوای خود تهی می سازند .

و باعث تاسف است که بعضی از رسانه ها و وسایل ارتباطات جمعی هم با پخش نوحه های این مداحان وسخنان آن دسته ازواعظان کم اطلاع برترویج خرافه ها وزنگارهایی که به نهضت حسینی وارد شده است ،یاری می رسانند .

تحریف و ترویج خرافات درنهضت عاشورا از دوران صفویه آغازشد وبعداز آن نیز بواسطه برخی ازمذهبی نماهای قشری نگر وعوام زده اشاعه یافت و هرکسی از راه رسید پیرایه وخرافه جدیدی به نهضت حسینی  اضافه نمود .درطول سالهای منتهی به انقلاب کسانی همچون دکترعلی شریعتی واستاد مطهری با نگارش کتب سودمند سعی کردند با روشنگری ازدامنه ونفوذ این خرافات وپیرایه ها  بکاهند ولی متاسفانه از انجا که این خرافه ها در بین اقشار عامی وعوام ریشه دوانده تلاش های خالصانه انها چندان مثمر ثمر نبود .

من آثار سوءوزیانبار این خرافه ها و زنگارها را بر روی اقشار مختلف جامعه بویژه جوانان روشنفکر و اهل دانش دیده ام .

من شاهد جوان هایی بودم که سالها ی متمادی درعزاداری های محرم فعالانه شرکت کرده ونسبت به ساحت امام حسین (ع) اظهار ارادت می نمودند ولی وقتی بزرگترشدند وجذب دانشگاه وفضاهای روشنفکری شدند ،تحت تاثیر آن خرافه هایی که درطول عمرخود شنیدند دچار استحاله فکری شدند و از مذهب و جلوه های آن رویگردان شدنتد و دیگر نتوانستند خود را قانع سازند که همچون قبل نسبت به امام حسین اشتیاق وارادت بیابند.وگناه این رویگردانی متوجه کسانی است که با برداشت ها ،تحلیل ها ونوحه های سطحی خود چهره نهضت امام حسین را مخدوش می سازند .

اگربخواهیم به تعدادی از این خرافه ها اشاره کنیم مثنوی هفتادمن کنم .

فی المثل بعضی از مداحان درتوصیف فضای روزعاشورا درمظلوم جلوه دادن چهره امام حسین (ع9ویارانش بجای انکه روح ظلم ستیزانه وسلحشورانه وازادیخواهانه امام حسین انها را توصیف کنند مظلومیت امام حسین ویارانش را دراین می دانند که آنها قبل از رفتن به میدان جنگ وستیز با یزیدیان ازخوردن آب آشامیدنی محروم بودند .انها گناه یزید را نه در خوی وخصلت جابرانه ومستبدانه او بلکه ناشی از آن می دانند که یزیدیان قبل ازقنل عام حسین ویارانش آب نوشیدنی دراختیار آنها قرار نداده اند .توگویی اگر یزید آب را روی امام حسین ویارانش نمی بست گناه دیگری متوجه اونبود !!!یا ازسلحشور دلاوری همچون امام حسین چهره درمانده و التماس کننده ای می سازند که کودکش را به بغل گرفته وبرای جرعه ای آب به لشگریان ستمگر وسکوبگریزید التماس می کند !!!درحالیکه تمام اگاهان دینی می دانند شخصیت والای امام حسین از این ذلت پذیری که برای آب زبان به التماس یزیدیان بگشاید بسیار دوراست وآن کسانی که این روایات جعلی ونادرست را ترویج می کنند بجای خدمت به سالار شهیدان نااگاهانه به نهضت حسینی خیانت می کنند .

یک خرافه احمقانه دیگری که درمیان عوام راجع به امام حسین ترویج کرده اند این است که برخی ها می پندارند اگر درطول سال هرخباثت وگناه وجنایتی کرده اند با حضور در مراسم عزاداری ماه محرم وگریه بر امام حسین می توانند تمام گناهان و خباثت هایشان را یک شبه پاک کنند واین انگاره بدجوری درمیان عوام شیوع یافته است .

فی المثل من آدمی را می شناسم که متاسفانه ادعا دارد مداح ونوحه خوان امام حسین است .این اقا درطول سال از هیچ گناه و معصیتی خود داری نمی کند ودرطول سال اصلا میانه ای بامذهب ندارد ومن بخاطر روحیه خاصی که دارد اساسا اورا ادمی مذهبی نمی دانستم وفکر می کردم یک ادم لاییک ولامذهب است تا اینکه امسال در اوائل ماه محرم مرا به نزد خویش فراخواند وگفت :ما یک هیئت مذهبی داریم .برای هزینه هیئت درحال جمع آوری پول هستیم اگر ازدستت بر می اید بما کمک کن .متعجبانه به او گفتم :تومگربه این چیزها اعتقاد داری ؟درپاسخ گفت :دست شما درد نکنه من نوحه خون وذاکرامام حسین هستم !!!.به او گفتم :تواگر ادمی مذهبی هستی وچنین اعتقاداتی داری پس آن اعمال و رفتار وروحیه زشتی که داری برای چیست ؟گفت : راستش ما درطول سال هرکاری دوست داشته باشیم می کنیم ولی دهه اول محرم همه این کارها را میگذاریم کنار و نوکری اربابمون امام حسین رو می کنیم .

میخواستم بگویم :امام حسین نوکر نمی خواهد .مرید وپیرو راستین میخواهد دیدم بحث کردن با اینچنین ادمهایی که چنین تفکرات مسخره ای دارند بی فایده است .حرف او مرا یاد گفته هایی از مرحوم شریعتی انداخت

دکترشریعتی دریکی از آثارش گفته بود :این ادمهایی که چنین خصوصیاتی دارند فکر می کنند با حضور درمراسم عزاداری حسین می توانند کارهای زشت وگناه های خودرا بواسطه امام حسین پاک کنند و به زعم خودشان از امام حسین (ع) یک پارتی کت وکلفت در روزقیامت نزد خدا بتراشند !!!!!

بهرحال آن کسانی که مطالعاتی درباره حماسه عاشورا دارند بخوبی براین واقعیت واقفند که نهضت امام حسین (ع)نهضت آزاد نگری ،ازاد اندیشی ،مبارزه با ظلم واستبداد بوده است نه محملی برای قرمه پزی وسورچرانی !

وباعث تاسف است که کسانی مانند گاندی و ...که غیرمسلمان هستند روح نهضت امام حسین را بهتر از خیلی ازماها که ادعای مسلمانی داریم شناخته اند .وباید افسوس خورد که اگر امام حسین در هزار وچهارصدسال پیش بخاطر جانبازی های خود ویارانش درمقابل ظلم واستبداد و کج اندیشی مردم زمانه خویش مظلوم واقع شد امروز به واسطه خرافاتی که به نهضت او می بندند مظلوم واقع شده است ..

سخن دردمندانه دراین باره زیاد است ولی برای پرهیز از اطاله کلام به جوانان وکسانی که میخواهند شناخت واقع بینانه ای از واقعه عاشورا پیدا کنند بجای خواندن بعضی کتب نامعتبر وشنیدن بعضی نوحه های نامناسب و تحریف کننده عاشورا به کتابهایی که روشنفکران مسلمان ودرد مند درباره نهضت امام حسین نوشته اند ،مراجعه کنند و احادیث وروایات جعلی را که تشیع صفوی درباره امام حسین ویارانش ساخته اند باور نکنند .

دکترشریعتی در کتاب اسلام شناسی اش ضمن تجلیل از نیکوس کازنتراکیس نویسنده "مسیح باز مصلوب "خطاب به جوانان ودانشجویان می گوید : کتاب "مسیح باز مصلوب "را بخوانید تا ببینید نویسنده آن چه آبرویی از مسیحیت کلیسا می برد وچه آبرویی به مسیحیت مسیح میدهد .

دراین راستا باید گفت توصیه اهل خرد نیز به جوانان پوینده وپرسشگر این است که کتاب حسین وارث ادم دکترشریعتی وکتاب چندجلدی حماسه حسینی استاد مطهری رابخوانید تا ببینید این دو روشنفکر دردمند چه آبرویی از تشیع صفوی می برند وچه آبرویی به تشیع علوی وماه درخشان آن "امام حسین " می بخشند .

 

تسلیت

سلام

فرارسیدن تاسوعا وعاشورای حسینی را به تمام آزادگان وآزاداندیشان تسلیت وتعزیت عرض می کنم

درددل های یک زن بدکاره

درددل های یک زن بدکاره

 

 

 

عصر روز چهارشنبه برای شرکت درمجلس ختم یکی از آشنایان به( میدان حر)می روم بعدازپایان مراسم ختم.برای بازگشت به خانه راهی میدان انقلاب می شوم .شهرشلوغ ومتشنج واوضاع غیرعادی است .مردم درگوشه کنار میدان مشغول جنگ وگریز ودرگیری بانیروی انتظامی هستند .

باخودمی گویم با این اوضاع بعید است بتوانم به خانه برسم ولی شانس می آورم ویک تاکسی که برای یکنفرجادارد پیدامیکنم وسوارش می شوم .راننده تاکسی پیرمردی شصت ساله بنظر می آید .مسافرجلو جوانی نشسته است که گمان می رود بیست سال داشته باشد .عقب ماشین خانمی تقریبا سی وپنج ساله  نشسته است .بغل او یک جوانی باهمین سن وسال با کاپشن قهوه ای رنگ نشسته است وبغل آن جوان من قرار دارم .

ترافیک بسیارسنگین است وبه ندرت مسیر برای عبورخودروها باز می شود .خانمی که ذکرش رفت بنظرمیرسد بیقرار است واضطراب را می توان در صورتش دید .هی می گوید :خاک برسرم ! دیرم شد .چیکارکنم .فکرکنم پیاده بشم با اتوبوس برم بهتره !

به او می گویم :نه خانم اشتباه نکن .الان امن ترین جا تاکسی است .اگراین را ازدست بدهی ممکن است دراین شلوغی ماشین گیرت نیاد .هنوز یک دقیقه ای از حرف من نگذشته که مسافرانی که درصف اتوبوس ایستاده اند شروع به دادن شعاریاحسین – میرحسین  می کنند .بلافاصله ماموران نیروی انتظامی هجوم می آورند وتمام مسافرانی که درصف ایستاده اند وحتی مسافرانی که داخل اتوبوس هستند ازآن پیاده شده پابفرار می گذارند .

روبه خانومه کردم وگفتم :دیدی حالا ؟؟؟

گفت :اره آقا .خوب شد گفتی .خداخیرت بده .!

قدری ترافیک سبک می شود و گاماس گاماس به سروصال می رسیم .درگوشه وکنارجنگ وگریز تظاهرکننده گان بانیروهای انتظامی  دیده می شود

خانومه همچنان بی قراری می کند وباگفتن وای خداچیکارکنم دیرم شد اضطراب خود را نشان میدهد .نزدیک چهارراه ولی عصرکه می رسیم بوی گازاشک آورمشام را می ازارد وشیشه ها را بالا می کشیم .

وقتی چهارراه را ردمی کنیم ترافیک سبک ترمی شود خانومه می گوید :خداکنه دیگه ترافیک نباشه من امشب دست خالی به خونه نرم وبچه ها گشنه وتشنه نمونن .

راننده می گوید :محل کارشما کجاست ؟مگه شما شب کار هستید ؟

خانومه می گوید :من کارخاصی ندارم غروب ها میرم سرچهارراه تهرانپارس وایمیسم .هرماشینی جلوی پام توقف میکنه میگه کجا میری ؟منم میگم هرجا که شما برید !!!

باگفتن این حرف همه مان یکه میخوریم و من وجوان بغل دستی ام بصورت هم نگاه می کنیم وبا تعجب وناباوری سرتکان میدهیم

راننده می پرسد :چندتابچه داری ؟

خانومه میگه :دوتا دختر 7 ساله و 12ساله دارم

راننده میگه :لاقل بچه هاتو خوب تربیت کن!مثل خودت بارنیار!

خانومه میگه :نه اصلا بچه هام خبرندارن من چیکاره ام راننده میگه :نمیترسی ازاینکه مریض بشی

خانومه میگه :چرا .ولی خداروشکر اینهایی که تاحالا به تورمن خوردند سالم بودند بمن مریضی ندادن !!

راننده میگه :خب امشب رو بی خیال باش .یک شب به خودت استراحت بده

ناگهان بغض زن فاحشه می ترکد ومی گوید :نمیتونم .من با دوتا بچه هام توی مسافرخونه ای توی ناصرخسرو هستیم .باید هرشب به صاحب مسافرخونه پول بدم تا بیرونمون نکنه .

بعد درحالیکه صدای هق هق گریه هاش بلندترمیشه میگه :الان چشم بچه کوچیکم دوسه روز چرک کرده نتونستم براش پمادبگیرم . یکبار هم که رفتم براش پمادبگیرم پولم نرسید از داروخونه سم خریدم که بیارم خودمو بکشم .ولی در قوطی سم رو که بازکردم بوی سم حال منو بهم زد .گفتم بگذار خودمو بکشم تا یکی به داد بچه هام برسه .

همینطور که زار می زند دست چپش را روی صورتش گذاشته ودست راست را روی صندلی راننده گذاشته است .

متاثر می شوم دست درجیبم کرده مقداری پول درآورده آن را لوله می کنم و یواش دردست راستش که روی صندلی راننده گذاشته می گذارم .دست چپش را ازروی صورتش برداشته وناباورانه به پول ومن نیگاه می کند وگریه کنان می گوید :باورم نمیشه .خداخیرتون بده .منو شرمنده کردید .بخدا حتی پول کرایه هم نداشتم الان عزاگرفته بودم که به این اقای راننده چی بگم .

میگم :نگران کرایه تان هم نباشید .اون روهم حساب می کنم

تشکرمی کند ومی گوید :اقا به خدا من ادم کثیفی نیستم .من توی زندگی بدشانسی اوردم .شوهرمعتاد بود و منو بدبخت کرد .شوهرم به کراک معتادبود هم خودشو بدبخت کرد هم منو .

بعد روسری اش را کنار می زند وسرش رابمن نزدیک می کند و موهای جلوی پیشانی اش را کنار می زند ومی گوید :اقا خط چاقو وبخیه رو روی سر من می بینید ؟

میگم :اره

میگه :یه خرده باید دقت کنید تاببینید

میگم :احتیاج به دقت نیست .کاملا مشخصه

میگه :اینو شوهرم زد .دوماه پیش اومد دختربزرگه ام رو بگیره ببره بفروشه پول مواد بده من نگذاشتم باچاقو زد سرمو اینطوری کرد

به علامت تاسف سرتکان میدهم .

میگم :حیف که موقعیتش را ندارم وگرنه دوتا بچه تورو می گرفتم اونهارو به فرزندخواندگی قبول می کردم تا حداقل اینده فاجعه آمیزی درانتظار اون دوطفل معصوم نباشد .

جوانک کم سن وسالی که درجلوی ماشین نشسته و تابحال ساکت بوده حرفی میزند که نشانه پختگی اوست .میگه :اقا مگه یکی دونفره .بچه های این خانوم رو نجات دادید .بچه هایی که درشرایط بچه های این خانم هستن چی .مگه با یک گل بهار میشه ؟!!!

ازپختگی ودرایت او علی رغم کم سن وسالی اش خوشم می اید .

زن فاحشه چون سر درد دلش باز شده همچنان می گوید .ازمشتری های خوب وبدش می گوید ازاینکه بعضی ها اورابردند وبجای پول کتکش زدند !وازاینکه یکبار اورا به باغ سرخه حصارتهرانپارس برده اند وبعد میخواستند اورابکشند .وازاینکه یک مشتری ادم خوبی بوده و به غیرازپول یک جعبه پرتقال هم به مسافرخانه محل سکونتش  آورده !!وازاینکه بعضی ازمشتری ها درخواست های غیرمتعارفی ازاو دارند ویا اینکه بعضی ازمشتری هابرای اینکه روی زنهایشان را کم کنند اورا به خانه برده اند !!

ودرادامه برای جلب ترحم بیشتر کیف دستی اش راباز می کند وجلوی چشمم می گیرد .داخل کیف برزنتی کهنه اش کاملا خالیست ومن نمیدانم برای چی این کیف خالی را حمل می کند .

بعد دوباره بمن می گوید :لطف بزرگی در حق من کردید .امشب دیگه نمیرم کار !!!باخیال راحت میرم پیش بچه هام .

جوان بغل دستی من نیز به صرافت می افتد تابه او کمک کند .برای همین دست به جیب می شود ولی قبلش سعی می کند از زن فاحشه بازجویی کند تابفهمد ادا واطوارهای او دروغین نیست .از زن فاحشه می پرسد :چرا پیش پدرومادرت نمیری .چرا پیش اقوامت نمیری ؟

زن فاحشه می گوید :من یک خواهر ویک برادر داشتم که برادرم با پدرم توی تصادفی توی جاده اراک ازبین رفتند . مونده خواهرم که اونهم داره از مادر مریضم نگهداری میکنه .بخاطر نگهداری مادرم از شوهرش به اندازه کافی سرکوفت میخوره .من دیگه نمی تونم با دوتا بچه برم سربار اون بشم .

می پرسد :اونها میدونن توچیکاره ای ؟

می گوید :خواهرم میدونه من فاحشه ام ولی مادرم نه .اگرمادرم بفهمه سکته میکنه میمیره .

بعداز انکه ان جوان نیز به زن فاحشه پول میدهد اوناباورانه چشمهایش برق می زند دوباره شروع به دعا کردن می کند ومی گوید :خداخیرتون بده .واقعا متشکرم . هم از شما وهم از شما .

قبل ازرسیدن به مقصد جوان بغل دستی ازماشین پیاده می شود من هم وظیفه خود میدانم از آن جوان تشکرکنم .دست روی شانه اش می گذارم وبسیاراز نوع دوستی او قدردانی می کنم .به مقصد که می رسم میخواهم ازماشین پیاده شوم که زن فاحشه دوباره می گوید :اقا بازهم ممنونم .بخدا این پول هایی که دادید راه دورنمیره .خدا چندبرابرش روبهتون میده .

راننده هم به زن فاحشه می گوید :خب دیگه حالا که این همه پول گرفتی دیگه بروپیش بچه هات .امشب دنبال مشتری نرو .شهرشلوغه وخیلی ها گازاشک آورخوردن وحال هیچکاری روندارن .ازمتلک مردراننده به ان زن بینواناراحت میشم وبعد حرکتی می کند که ناراحتی ام بیشتر می شود

چراکه وقتی یک اسکناس پنجهزارتومانی به او میدهم تا کرایه خودم وخانومه را حساب کند می بینم دوبرابر کرایه معمول ومتعارف را می گیرد

وقتی پول را می شمارم به او می گویم :زیادگرفته اید .بخاطر ترافیک بودنه !

راننده می گوید :فکر کن اینطوریه .شما به این خانوم  فلان قدرپول دادی دردت نگرفت یک پونصدتومن بمن اضافه دادی بهت فشار اومد .میخواهم چیزی بهش بگم که تمام وجودش بسوزد ولی رعایت سن وسالش را می کنم وبطرف خانه براه می افتم . باخود می گویم مرتیکه عوض اینکه خودش هم یک کمکی بکنه .ازدست مادلگیره که چرا ما کمک کردیم .

وقتی طرزفکر ونگاه یک ادم شصت – هفتادساله که یک پایش دم گوراست این باشد دیگر نباید از بقیه گروههای سنی توقع اخلاق وانساندوستی داشت .صدرحمت به آن جوان وخیلی جوان های پاکدل دیگر .

بهرحال این تجربه بار دیگر وجود بحران اخلاقی درجامعه مارا به من ثابت کرد .وقتی به خانه میرسم باخود می گویم .درمنازعات سیاسی و فشارهای اقتصادی واجتماعی انچه که قربانی شده است وبه حاشیه رفته است همانا اخلاق است وارزشهای انسانی .ایا بهتر نیست قبل از هرتغییری بفکر بازسازی اخلاقی واحیای ارزشهایی باشیم که درغوغای سیاست وسیاست زدگی کمرنگ وبی فروغ شده است .

بخدا شریعتی راست میگفت تاما عوض نشویم هیچ چیز عوض نخواهد شد وهر تغییر وتحولی بی فایده است وجزسرخوردگی دستاورد دیگری نخواهد داشت .

  

باران .باران

سلام

باخودم اندیشیدم دلیلی ندارد خوانندگان محترم وقتی به این وبلاگ می آیند شاهد فضای غمزده ای باشند .این است که تاپست بعدی این پست را گذاشتم وآهنگ وبلاگ را عوض کردم .

دوستانی که کامنت خصوصی فرستاده اند دراسرع وقت جواب کامنت هایشان را خواهم داد .شادباشید 

آخرین تلاش های مذبوحانه آبروباخته های دنیای مجازی

 

آخرین تلاش های مذبوحانه آبروباخته های دنیای مجازی

 

لطفا به کامنت زیر توجه بفرمایید :

سلام آقای آسایش
کاش به خودتان زحمت می دادی و یکی از تماس های منو جواب می دادید
شما هرگز به من اجازه ندادید از خودم دفاع کنم برایتان آرزوی شادی و سلامتی دارم
همیشه برایتان احترام قائل بودم و هستم موفق باشی

هرروزه تعداد زیادی کامنت های مشکوک وگاها همراه با ناسزا وفحاشی به وبلاگ های من میرسد که یکی از کامنت های مشکوک کامنت بالاست .و

آن کسی که این کامنت را محرمانه وبسیارمحترمانه !!! فرستاده ،خودش را رضا – ب معرفی کرده است .برای آشنایی خوانندگان محترم وبلاگ می گویم آقای رضا –ب یکی از خوانندگان قدیمی وبلاگ من است که ساکن یکی از استان های جنوبی است .این آقا یک دانشجوی ترک تحصیل کرده رشته ادبیات بوده که هدفش ازآمدن به دنیای مجازی شکاردختران ساده لوح وبیوه زن های  کم جنبه وبی طاقتی بوده که طاقت چند صباحی نبودن مرد دربسترخویش را نداشته اند که  تاحدودی هم درکارش موفق بوده است !!!

زمانی که ماجرای او لو می رود او ابتدا انکار بعدهم به سکوت وبعدهم مانند تمام لورفته ها !!به فرار و منحل کردن وبلاگ ها!!! می پردازد ودرخفا سعی می کند به سراغ کسانی که برای من کامنت می گذارند برود وباتخریب من انها را ازدوستی  بامن بازدارد که عده ای فریب اورا می خورند ولی بلاخره چندنفرتماس می گیرند واورا لومیدهند وماهم پته اورامجددا روی آب می ریزیم واو نیز طی کامنتی التماس کنان ازمن میخواهد تا اوضاع را رفع ورجوع نمایم چراکه شخصیت اجتماعی اش درحال نابودی است !.

بهرحال این کامنت بعید می دانم ازجانب اوباشد ودر صحت آن تردید دارم .چراکه اتفاقا من ازاین آقای رضا –ب طی کامنتی خصوصی خواستم بیاید ازخودش دفاع کند چراکه اقای ......که یکی از افشاگران رفتارهای اوبود بعدها دیدیم شخصیتش اگرخرابتراز رضا – ب نباشد ،بهتر ازاونیست واو درواقع میخواسته باخالی کردن زیرپای اقای رضا – ب  یک رقیب را ازمیدان حذف کند تا میدان برای یکه تازی خودش بیشترمهیا باشد .

ولی آقای رضا – ب درپاسخ کامنت خصوصی من گفت :من قول داده ام سکوت کنم و تاقیامت هم سکوت خود را نخواهم شکست .برای همین درصحت این کامنت تردید دارم وبعید میدانم کار اوباشد .

بهرحال به این جماعت هشدار می دهم دست از شیطنت وخباثت های خود بردارند وگرنه قول مردانه بهشان میدهم  بدون ترس از پیامدهای قانونی باذکر نام واقعی آنها وماهیت شان وهمچنین کامنت های خصوصی شان که طی آن کامنت ها زیرآب یکدیگر را زده اند !!!پرده از چهره واقعی شان برخواهم داشت . ما فعلا این اقا وهمکلاسی هایش! وهمپالکی هایش را به زباله دان حافظه انداختیم البته درموقع مناسب وقتی خاطرات ما به یکی دوسال اخیررسید این ماجراها را باتمام جزییات وبازیگران این بازی های کثیف فاش خواهم کرد ولی تا آنروز به این جماعت آبروباخته توصیه می کنم کمی عقلانی تربیندیشند واجازه بدهند دهان ما بسته بماند .ازما گفتن دیگر خود دانند .

 

 

وامابعد : طی چندماه گذشته چه دردنیای چت وچه بصورت کامنت های محرمانه شاهد مواردی بودیم که دوستان به افراد اعتما دکرده بعد متاسفانه لطمه این اعتمادشان را خورده اند .من تا جایی که تجربه ودانش داشتم سعی کردم به این افراد کمک کنم .بزودی درزمینه حضوردردنیای مجازی پیامدها و یا... مطالبی جهت روشنگری ذهن دوستان خواهم نوشت .فعلا گذاشته ام ذهن من کمی سازمان یافته ترشود تابتوانم این مطلب را بصورت ملموس تر و تاثیرگذارترخدمت دوستان ارائه نمایم

 

زمادر همه مرگ را زاده ایم

زمادر همه مرگ را زاده ایم

 

ساعت 6 بعدازظهراست .حال خوشی ندارم و بخاطر مصرف قرص های آرام بخش کرخت و بی حال وبی حواس هستم .زنگ تلفن به صدا درمیاید . مادرم خبر مرگ "نسرین خانم" همسایه قدیمی مان را میدهد .چهره نفرت آور مرگ در این است که وقتی افراد می میمرند خاطره هایی که از آنها داری نمی میرند وهمین باعث عذاب تو می شود وهمین است که زندگی درچشم ادم بی رحم وبی لطف وخالی از طراوت جلوه می کند وادم احساس می کند تمام دلخوشی هایی که زندگی به ادم میدهد دروغ است وساختگی .تا ظلم و بیماری و مرگ هست حتی خوشبخت ترین ادمها طعم خوش زندگی را نخواهند چشید مگر بی احساس ها .ادم های مکانیکی وخالی از احساس ،بی غیرت ها ،الکی خوش ها و...

هرموقع خبر مرگ دوست وآشنایی را شنیده ام بیشتراز اینکه برای آن شخص گریسته باشم برای خاطراتی که با او داشته ام چشمانم اشکبار شده است .ای کاش وقتی دوست یا آشنایی میمیرد خاطرات ما هم همراه با او در دل خاک دفن می شد و ما را درتمام عمر به دریغا وحسرتا وانمیداشت .خبرمرگ "نسرین خانم " باعث می شود باردیگرخاطره های تلخ وشیرین گذشته به ذهنم هجوم بیاورد . به اوائل دهه پنجاه درپیش از انقلاب فکر می کنم به زمانی که ما تلویزیون نداشته ایم و تفریح هرشب مان برای دیدن تلویزیون رفتن به خانه نسرین خانم بود وقبلا برایتان تعریف کردم که چون من وپسرش دریک کلاس درس میخواندیم سیامک یک شب بخاطراینکه من نمره تک اورا به مادرش لو ندهم محترمانه مرا بیرون انداخت ولی بعد که ماجرا لو رفت زیرضربات کمربند اقاعلیپورشوهرنسرین خانم قرار گرفت .

روابط دوستانه وهمسایگی ما همچنان ادامه داشت .دراواسط دهه شصت که تب ویدئو مدشده بود ومردم درگریز ازبرنامه های کسل کننده وتبلیغاتی ومذهبی تلویزیون به ویدئو پناه برده بودند و بادیدن فیلمهای  قبل ازانقلاب یاد خاطرات شیرین گذشته را زنده می داشتند من نیز شبی ویدئو یکی ازرفقا را کرایه کردم وهمراه با چند فیلم ایرانی به خانه آوردم .

آنشب ازنسرین خانم وبچه هایش خواستیم بیایند همپای ما فیلم تماشاکنند تا جبران بخشی از لطف انها را درقبل از انقلاب کرده باشیم .انها نیز آمدند و شب نشینی خاطره انگیز ما شروع شد .مرحوم نسرین خانم ازآنجا که زنی شوخ طبع ولوده بود با شوخی ها یش مجلس را گرم تر می ساخت .

وقتی فیلم "طوقی "ساخته مرحوم "علی حاتمی " را برای تماشاگذاشتیم فیلم به قسمتی رسید که طی صحنه ای از آن بهروزوثوقی با "آفرین "همخوابه می شوند تاعشق بازی کنند .باآمدن این صحنه من ناخوداگاه بدون اینکه متوجه اطرافیان باشم دوقد م بازانو به سمت تلویزیون جلو رفتم .نسرین خانم که مرا زیر چشمی می پایید زد زیر خنده و به مادرم گفت :پسرت رو ببین !چه چهارچشمی به تلویزیون خیره شده .ماتاحالا فکرمی کردیم حسین بچه سربزیری هست .بیخودنیست ازقدیم گفتند :

نگاه نکن به انکس که های وهویی دارد

نگاه کن به انکس که سر به زیر دارد .

درذهنم خاطرات نسرین خانم همچنان رژه می رود .به اواخر دهه شصت می رسم وبه شب ازدواجم .که وقتی ماشین عروس وداماد به کوچه مان میرسد نسرین خانم درمیان بهت فامیل ها جلوی ماشین آمده و می رقصد و درآن زمان بخاطر بسته بودن فضای جامعه این کارها دل شیر میخواست .نسرین خانم تاپاسی ازشب باحضوردرکوچه آنشب را شبی بیادماندنی برای اهل محل ساخت .

واما ازمیان انبوه خاطرات خاطره ای دارم مربوط به اواسط دهه هفتاد . کسانیکه خاطرات مرا دنبال کرده اند میدانند خواهرم پروین بعد از چندین بار اقدام به خودکشی بلاخره درسه سال پیش با پرت کردن خود به رودخانه محله مان توانست به زندگی خود خاتمه دهد .یکبار که پروین خودکشی ناموفقی داشت خاطره جالب دیگری درارتباط با نسرین خانم به دفتر خاطراتم اضافه شد

ماجرا ازاین قرار است که دراواسط دهه هفتاد پروین دریک شب بارانی خودش را به رودخانه می اندازد .سیامک پسربزرگ نسرین خانم متوجه می شود وداد وفریاد کنان به کوچه می دود . اهالی محل به سمت رودخانه هجوم می برند .دراین میان اقاعلیپورشوهرنسرین خانم هم با دستپاچگی به سمت رودخانه می دود وازانجا که متوجه عبورموتوری از خیابان بغل خیابان رودخانه نمی شود با آن موتورتصادف کرده بزمین می افتد ووسط سرطاسش شکاف برمی دارد .

موتوری بیچاره وبی خبرازهمه جا از طرف خانواده اقا علیپور مورد ضرب وشتم قرار می گیرد .لاجرم اقاعلیپور را درهمان آمبولانسی میگذارند که پروین را در درون آن قرار داده اند .وقتی خبر به گوش من میرسد . خودم را به بیمارستان میرسانم می بینم اقا علیپورمرتب پروین را نفرین می کند و می گوید :اگر پروین خودکشی نمی کرد .این بلا سرمن نمی اومد .من رفتم پروین رو نجات بدم خودم داشتم میمردم !. بهرحال آنشب خداراشکرکردم که اقاعلیپورزنده ماند اگربلایی بسرش می امد ما تااخر عمر نمی توانستیم  توی روی زن وبچه اش نگاه کنیم . همینطورکه گفتم اقاعلیپورسرش دراین ماجرا شکاف برداشت وچندین بخیه وسط سرش به او زدند .فردای انشب به خانه شان زنگ زدم تا از انها دلجویی کنم .نسرین خانم گوشی را برداشت با شنیدن صحبت های من دوباره بذله گویی اش گل کرد وگفت :ناراحت نباش .ما داریم به این ماجرا می خندیم .وقتی گفتم :اقاعلیپورحالش خوبه ؟

باهمان لودگی اش گفت :علیپور خوبه .با اون چن دتا بخیه ای که وسط سرکچلش زدند وروش باند گذاشتند برای ما شبیه "کفترکاکل بسر "شده !!!

وقتی پروین دراخرین خودکشی اش از دنیا رفت اقاعلیپور ونسرین خانم نخستین کسانی بودند که درخانه ما حضور یافتند و...کاشک دراخرین لحظات مرگ نسرین خانم حضورداشتم تا به اوبگویم حال که عزم رفتن از این دیار را نموده است، وقتی به مقصد رسید سلامی هم به پروین برساند .

امروز باردیگر باخوداندیشیدم وقتی مرگ اینطور به ادم نزدیک است این غفلت بعضی ادم نماها برای چیست . تاصداقت وصمیمیت است .دشمنی و دورنگی ودودوزه بازی برای چی ؟کسی که به بی اعتباری این دنیاواقف باشد وهمچنان دشمنی کند .حسادت بورزد .جفاپیشگی و دورنگی کند . انکس که دردنیای واقعی و دردنیای مجازی درمقابل رفاقت ،،صمینت ،محبت نعل وارونه می زند ومحبت را پاس نمی دارد و خصومت می ورزد وچندچهرگی وبوقلمون صفتی پیشه می کند بلاشک یا حرومزاده است یا بیشعور .

وبقول معلم شهید دکتر شریعتی : بی شعوری عین بیشرفیست وحتی بدتر ازآن .

بهرحال همه ما مسافران این مسافرخانه به تعبیرشاعر مهمان کش روزی خواهیم رفت ولی درحیرتم که چرا برخی ها انقدرازنظرفکری وذهنی عقب مانده هستند که فکر می کنند مرگ برای همه کس است جزآنان .

بقول شاعر :

حال دنیا را چو پرسیدم از فرزانه ای

گفت یاباد است یا خواب است یا افسانه ای

گفتمش احوال عمرم رابگوتاعمرچیست

گفت یابرق است یا شمع است یا پروانه ای

گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند

گفت یا مست اند یا کورند یا دیوانه ای

 

مطلب "ماهمیشه شریک بازنده ها بودیم "را میتوانید دراینجا بخوانید

 

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم !

این عکس  ازیکی ازوبلاگ هایی که به فساد در دبی می پردازد گرفته شده است  

خاطرات سفر دبی (آخرین قسمت )

 

 

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم !

 

 

باانکه شب تادیروقت بیدار بودم صبح خیلی زود ازخواب برمی خیزم وبه این واقعیت می رسمکه : وقتی انسان ازفشارهای روحی وعصبی دورباشد بدن هم وظیفه خود را بخوبی انجام میدهد .

بعداز صرف صبحانه درهتل برای خرید راهی مرکز خرید" سیتی سنتر" می شوم . "سیتی سنتر "بخاطر تنوع اجناس و زرق وبرق ظاهری که دارد نماد مصرف زدگی و ترویج مصرف بیشترومازادبرنیاز واحتیاج واقعی ازسوی نظام سرمایه داری تلقی می شود .

خریدهایم را درانجا انجام می دهم و به یکی ازصندوق ها رفته بهای آن را می پردازم .وقتی انجا را ترک می کنم .چنددقیقه ای را به تماشای مغازه های اطراف می پردازم .ناگهان می بینم دوسه کارگر هندی فریاد زنان بسوی من می آیند وحشت می کنم که چی شده ؟چه خطایی ازمن سرزده .وقتی بمن میرسند می فهمم یکی ازبسته های خرید را جا گذاشته ام وصندوق دار آن که یک دخترفیلیپینی است .انقدر در میان جمعیت گشته است تا مرا پیداکرده وازکارکنان فروشگاه خواسته است تا بمن اطلاع دهند یک بسته خرید را جاگذاشته ام .ازاین همه درستکاری وصداقت متحیرمی شوم .می روم بسته را برمیدارم ومی بینم درست مهم ترین بسته را جا گذاشته بودم .چون درآن بسته سوغاتی های بسیاری که برای عیال مربوطه خریده بودم ،قرار داشت واگر انها مراخبردار نمی ساختند درتهران باید تقاص این کم حواسی را پس می دادم .

وقتی به صف تاکسی می روم می بینم شکرخدا خلوت است وفقط یکنفر درصف قرار دارد !!درحالیکه وقتی دوسال پیش به انجا امده بودم صف تاکسی انقدر طویل بود که درست سه ساعت برای سوارشدن تاکسی درصف ایستاده ،وحسابی کلافه شده بودم .

با تاکسی به هتل میرسم .سریع به سمت آسانسور می روم تا اجناس خریداری شده را درچمدانها بگذارم .وقتی وارد اسانسور می شوم زنی درشت اندام که بلوزدامن سفید ی پوشیده  وظاهرش نشان میدهد از اهالی اروپای شرقی باشد بلافاصله ازمن می پرسد سینگل (مجرد )هستم ؟.درپاسخ می گویم بله .بعد می پرسد ایرانی هستم .پاسخم مثبت است .درحالیکه مثل دیوانه ها الکی برای خودش می خندد شماره تلفن موبایلش را روی کاغذ کوچکی یاداشت کرده ،بمن میدهد ومی گوید من درهمین هتل هستم .هرموفع نیاز به ...داشتی بگو بیایم اطاقت .

وقتی از اسانسور خارج می شوم ،می گویم :جل الخالق

کم بوده است جن وپری

توهم از دریچه میپری !!!

باخودم می گویم اینها واقعا دیوانه شده اند وگرنه یک زن تقریبا بلندقامت هشتاد وپنج کیلویی نمی اید به یک مرد ریز نقش پنجاه وپنج کیلویی چنین پیشنهادی دهد .بلاخره توی این امور هم باید یک تناسب فیزیکی وجود داشته باشد .دردل می گویم :اخه زن حسابی !با اون هیکل وقدو قامتی که توداری رضا زاده هم نمی تواند زیر یه خم تورا بگیرد بزند زمین چه برسد به من !!!

بعداز چیدن اجناس به لابی هتل می ایم وشروع به گپ زدن با هموطنانی می کنم که درلابی قرار دارند .بعد ازصرف نهار باتهران تماس می گیرم .می بینم عیال مربوطه سفارش دیگری دارد که باید ازیک مارک بخصوص باشد ولاغیر .!!!

 

به بیرون هتل می ایم تا مجددا به میدان جمال عبدالناصر بروم .ازتاکسی خبری نیست وافتاب هم بدجوری چشمانم را آزار میدهد تا اینکه می بینم سروکله یک راننده هندی که مسافرکش شخصی است و جلوی هتل توقف کرده ودرکمین مسافراست،پیدامیشود و به نزد من می اید و می پرسد کجا میروم وقتی مقصدرا می گویم می بینم کرایه ای دوبرابر کرایه تاکسی ها را طلب می کند . وقتی می گویم :چرا کرایه ات اینقدرزیاد است درپاسخ می گوید ماشین من لیموزین است !!!وبرای همین کرایه ام بالاست .بناچار می پذیرم .قدری پول بیشتربدهم بهتراز این است که زیرگرمای افتابی که مستقیما نورش را به صورت وچشمانم می پاشد ،ازار ببینم .

بهرحال آن کالای سفارش شده را با مارک موردنظر بدست نمی اورم وبرای خالی نبودن عریضه یک نوع مرغوبتر آن را بامارکی معروف تر میخرم وبه هتل باز می گردم .

به رستوران هتل سفارش ابجوش میدهم تا به اطاقم بیاورند .وقتی ابجوش را می آورند ازتی بک های چای استفاده نموده وبعد هم ازخستگی خوابم می برد .

شب تصمیم می گیرم زودتر به دیسکو بروم وزودتر برگردم تا وقت برای استراحت داشته باشم وصبح به موقع ازخواب بیدار شوم واز پرواز جانمانم .از انجا که خیلی زود به دیسکو می روم .دیسکو خلوت است ازیکی ازکارکنان دیسکو میخواهم مرا درجایی بنشاند که درتیررس خانمها ودخترخانهای انچنانی نباشم !. انها هم لطف می کنند میزی نزدیک به سن دراختیارم می گذارند وتاکید می کنند ازانجا که این میز به محل رقص نزدیک است .بهای آن گرانتر است !!!.بناچار می پذیرم .چون حداقلش این است که ازشر مزاحمین ومزاحمات راحت هستم چون میزهای انها دقیقا درپشت سر من قرار دارد .

به تدریج دیسکو شلوغ می شود وسر وکله آنها پیدا می شود و  ..با ادا واطوارهای خاص خود درصدد جلب مشتری بر می ایند !!!. گهگاهی هم یکی دوتا از آنها با ژست ها وفیگورهای خاص خود ازجلوی دیدگان ما هم رژه می روند .

فی المثل یکی از آنها دختری قدبلند است که قیافه اش هم انصافا بدنیست .لباس چرمی صورتی رنگ پوشیده است که انقدر لباسش کوتاه است که هرموقع راه می رود  کیف سفید کوچکش را به جلویش می گیرد تا کسی اعضا وجوارح اورا نبیند .خنده ام می گیرد . در دل می گویم : زن حسابی !مگه مجبور هستی اینقدر کوتاه بپوشی که هم خودت را عذاب بدهی وهم دیگران را !!!

دقایقی بعد می بینم یک مرد تقریبا شصت ساله که ریش پروفسوری دارد وریش ها وموهایش  خاکستری رنگ است درصندلی میز  مجاور من قرار می گیرد و کیف سامسونست خودش را روی میز می گذارد .می بینم بلوزآستین کوتاه وشلوارش نیز خاکستری رنگ است واوکوشیده لباسش را نیز با ریش وموهایش ست کند .

کمی بعد می بینم همان خانم موکوتاه را صدا می کند و یکی از دختران انچنانی موجود در دیسکو را سفارش میدهد !.خیلی تعجب می کنم .باخودم می گویم طاهرش که اورا خیلی باپرستیژو با وقار نشان میدهد . نمی اید اهل این حرفها باشد .

بهرحال دختری که نشان میدهد بیست وسه چهارسال دارد وحداقل چهل سال از این اقا کوچکتراست درصندلی روبرو میز این اقا می نشیند ومشغول خوش وبش باهمدیگر می شوند . باخودذم می گویم :این جناب موخاکستری !انصافا خوش سلیقه هم هست و انتخابش بد نیست . بهرحال ازقدیم گفته اند :"دود از کنده بلند می شود" . والحق ووالانصاف جوان هم جوان های قدیم !!!!"بهرحال این جناب مثل اینکه خیلی عجله دارد تا به وصال معشوق برسد !.زیاد در دیسکو نمی ماند و دست دختر مورد علاقه اش را گرفته و باهم از دیسکو بیرون می روند .
کم کم متوجه می شوم از خانم های انچنانی غیراز خانمهای ایرانی ازملیت های دیگر مانند تاجیکستان و فیلیپین هم وجود دارند .

یکی از این دخترهای فیلیپینی که درقیاس با هموطنانش بسیار زیبا بنظر می رسد و صورتی معصوم دارد به تنهایی برای رقص به میدان آمده وسعی می کند ایرانی برقصد !!!تا جلب توجه هموطنان ایرانی را بنماید .برخلاف خانمها ودخترخانمهای دیگر لباسش که یک بلوزدامن مشکی است بسیار پوشش نجیبانه ای  بنظر می رسد و همچنان رقصش هم وقیحانه نیست .منتهی طنز قضیه درانجاست که این طفلک با اوازی می رقصد که اصلا رقص ندارد وبرای همین لبخند واستهزاءدیگران را به همراه دارد . بله !جالب انجاست که او با آواز "وایسا دنیا من میخوام پیاده شم "که دراصل متعلق به "محمدرضا صادقی "است وتوسط یکی از خواننده های آماتور آن دیسکو اجرا می شود ،میرقصد !!!!!

بهرحال دیسکو را زودتر ترک می کنم .چرا که فردا باید راس ساعت 7 صبح فرودگاه باشم . وقتی لیدرها قبلش بما گفته بودند باید راس ساعت هفت فرودگاه باشید .به انها اعتراض کردیم که وقتی ساعت 11 صبح پرواز است .چه لزومی دارد از چهارساعت قبل در فرودگاه علاف باشیم .ولی صبح روزبعد که به فرودگاه رفتیم دیدیم حق با انها بود چرا که انجام امور وتشریفات فرودگاهی ازتحویل بار گرفته تا کنترل پاسپورت ها دقیقا نزدیک به سه ساعت ونیم وقت گرفت . درنیم ساعت باقی مانده به فلی شاپ فرودگاه رفتیم . درانجا یک اتومبیل گرانقیمت که ظاهرا بنظر می رسد "پورشه "باشد مورد توجه هموطنان اتومبیل باز وعشق ماشین !قرار می گیرد و وقت خود را تماما صرف تماشای این اتومبیل گرانقیمت  می نمایند .

وقتی وارد هواپیما می شویم درجوار پسری که از هموطنان کرد ماهست قرار می گیرم ومشغول صحبت با او می شوم .ازمیان قومیت های ایرانی کردها را بیشتراز بقیه قومیت ها دوست داشته ام و درطول زندگی ام انهارا جزو شریف ترین وشفاف ترین قومیت ها یافته ام .وقتی اسمش را سوال می کنم خودش را "سورو "معرفی می کند . و وقتی معنی آن را می پرسم می گوید یک اسم کردی است .با او رفیق می شوم وبه تبادل آدرس وشماره تلفن با یکدیگر می پردازیم .درخلال صحبت ها درمی یابم هرچندوقت یکبار به دبی امده ولوازم خانگی سفارش داده ودرکردستان بفروش می رساند .ساعتی از پرواز نگذشته که خلبان ازبلندگو درخواست می کند اگر پزشک یا پرستاری درمیان مسافران است خودش را به میهمانداران معرفی کند ..گویا حال مسافری بشدت خراب شده است .چراکه دو- سه پزشکی که ازمیان مسافران خودشان را به مهمانداران معرفی کرده و به قسمت جلویی هواپیما می روند تا پایان پرواز باز نمی گردند . بهرحال هواپیما با ارتفاع چهل وچهار هزارپا ازسطح دریا بعداز عبورکردن از بندرعباس و شهرهایی همچون سیرجان و ورامین درنهایت درفرودگاه بین المللی امام خمینی به زمین می نشیند .

مراحل تشریفات فرودگاهی بسرعت طی می شود .برخورد کارکنان ودست اندرکاران بسیار خوب ومهربانانه است . وقتی بارها را تحویل گرفته از فرودگاه خارج می شوم و قصد دارم به سراغ یکی از تاکسی ها می روم جوانی خوش تیپ ومودب روبرویم قرار می گیرد و می گوید :جناب ،میشه پاسپورت شما را ببینم

بعد دست در جیب کتش کرده و کارت شناسایی اش رانشان میدهد ومسی گوید :پلیس هستم .

می فهمم مامور اداره اگاهی است .خنده ام می گیرد .باخود می گویم چرا ماهرکجا که  می رویم مشکوک !!!می زنیم

پلیس جوان بعد از ورق زدن پاسپورتم ان را بمن بازگردانده می گوید :توی اون چمدانت چی داری ؟دولا می شوم تا زیپ چمدان را بازکنم ونشان بدهم چیزخاصی درآن نیست .مانع می شود می گوید :نمی خوام چمدان را بازکنی حرف خودت برایمان سند است .می گویم :مقداری سوغاتی از لباس وکفش وادکلن ولوازم التحریر وشکلات گرفته تا خرده ریزهای دیگر .

می گوید :تو این یکی چمدانت چی داری ؟

می گویم :درآن هم  خرید های شخصی خودم هست .دولا می شوم تا آن را باز کنم .مانع می شود ونمی گذارد . با دست روی شانه ام می زند و می گوید :موفق باشی .ببخشید مزاحمتان شدیم .

از حسن خلق وبرخورد مودبانه او بسیار خوشم می اید . سوار تاکسی که می شوم هنگام عبوراز خیابانهای جنوب شهرتهران متوجه بافت های فرسوده و ساختمان های قدیمی که قدمتی شصت –هفتادساله دارند ،می شوم .نوستالژی جغرافیایی من تبدیل به نوستالژی تاریخی می شود .بخاطر داستان ها ورمان هایی که از دوران رضاشاه خوانده ام به آن دوره تاریخی علاقه ای بسیار دارم .همیشه دوست داشتم در آن دوران زیست می کرده ام .با اینکه اعتقادی به "تناسخ ارواح "ندارم .گاهی فکر می کنم درآن دوران زندگی می کرده ام واکنون روح من درکالبدی دیگر جای گرفته است .

به خانه که می رسم غبار راه را ازتن می زدایم .احساس می کنم این مسافرت کوتاه مرا سبک تر کرده است .دیگر کینه ها وناراحتی ها ودلخوری هایم را به دور ریخته ام .ازاینرو یاد این بیت از شاعرتاجیکستانی یعنی "سامانی همدانی "می افتم که روزگاری سروده بود :

هرکه مارا یاد کرد ایزد مر اورا یار باد .

هرکه ما را خوار کرد ازعمر برخوردار باد .

هرکه اندر راه ما خاری فکند از دشمنی.

هرگلی کز باغ وصلش می شکفد بی خار باد .

 

موخره :خدمت مهدی وسامان عزیز عرض می کنم که ایمیل هایشان به دستم نرسیده است و از انجا که بیم آن را دارم ایمیل من هک شده باشد از دوستان عزیز خواهشمندم از ارسال ایمیل برای من خودداری کنند واگر مطالبی دارند درقالب کامنت خصوصی برایم ارسال کنند .

 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست .

خاطرات سفر دبی (قسمت دوم )

 

 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست .

 

تقریبا سه نیمه شب با پایان کار دیسکو از آنجا میزنم بیرون .تاکسی ها جلوی دیسکو به ترتیب صف کشیده اند .اولی را سوار می شوم وخودم را به هتل می رسانم .علی رغم گرمای بیرون درلابی هتل سردم می شود .به اطاقم می روم .هرکار می کنم خوابم نمی برد .ندایی در درون می گوید این دوسه روز را کمتر بخواب بعدا درایران وقت برای خوابیدن داری !!.

تلویزیون اطاق را روشن می کنم .به ماهواره وصل است وصدکانال را می گیرد .ازکانال های فارسی زبان فقط بی بی سی فارسی وتلویزیون دولتی ایران را می گیرد .بقیه کانالها متعلق به کشورهای عربی و چند کانال خبری انگلیسی زبان هم  از اروپایی ها دستچین شده است .

بعد از تماشای قسمتی از یک فیلم سعی می کنم هرطور شده بخوابم .هرکار می کنم گرم نمی شوم بااینکه دستگاه تهویه اطاق خاموش است .باخود می گویم حلا چه جوری برم ازاینها پتوی اضافه بگیرم مطمئنا خنده شان می گیرد .

بهرحال خوابم می برد وحوالی ده صبح بیدار می شوم .وقتی به لابی هتل می روم می بینم تعداد زیادی دیگر از مسافران آمده اند ویکی از لیدرهای تور دارد انها را راهنمایی می کند وتورهای تفریحی را به انها معرفی می کند .

نگاهی به تورهای تفریحی می اندازم سه تا توراست که یکی از انها تورصحرا هست یکی از انها تور دیدن برجمان های سحرامیز ازجمله کاخ امیر دبی ،وسومین تور کشتی است که شب برگذارمی شود وازساعت 8 تا 10 شب به صرف شام وموسیقی زنده است .صدوپنجاه درهم (معادل چهل دوهزار تومان !!!!) می دهم وتورکشتی را ثبت نام می کنم .

بلافاصله کارت اعتباری موبایل که شبیه ایرانسل ماست خریداری می کنم داخل گوشی انداخته وباتهران تماس می گیرم .خانمم ازشب قبل منتظر تماس من بوده است به اوتوضیح میدهم که زمانی که به دبی رسیدیم هیچ مغازه ای بازنبود تا کارت اعتباری بگیرم .

بعدازتماس راهی میدان جمال عبدالناصر می شوم تا سفارش های عیال را خریداری نمایم . قیمت ها مناسب است فقط عطر وادکلن هایی که سفارش داده یک مقدار قیمتش بالاست ولی دست ودلم نمی لرزد وبدون چانه زدن پول آن را پرداخت می کنم .بدون اینکه متوجه شوم می فهمم ساک هایم خیلی سنگین شده و من ناخوداگاه ازهرچیزی خوشم آمده آنرا خریداری کردم وحالا وزن انها یک مقدار سنگین شده .بهرحال باتاکسی خودم را به هتل می رسانم .یک زن و شوهر جوان ایرانی بادیدن  اجناس خریداری شده ازمن راهنمایی می خواهند .باتوجه به تجربه سفرهای قبلی آنها را راهنمایی می کنم .

وقتی به اطاق رسیدم اجناس را داخل چمدان را می چینم وازفرط خستگی خوابم می برد .ساعت هفت شب زنگ تلفن اطاق به صدا درمی آید وازمن می خواهند تا بیایم لابی هتل برای رفتن به تورکشتی .

سریع اماده می شوم وراه می افتم .وارد یک ماشین ون می شوم .راننده بعداز سوارکردن من به چندهتل دیگر می رود ومسافران دیگری راسوار می کند .همه یا زن وشوهرهستند یا خانواده .درانجا با یک زن وشوهر خونگرم مشهدی که خودشان سرصحبت را بامن باز می کنند آشنا می شوم .وخوشحال می شوم که بلاخره هم صحبت هایی یافته ام .

وقتی به ساحل می رسیم تا سوار کشتی شویم خودروهای دیگر هم سر میرسند وادمها به تدریج سوار کشتی می شوند .سعی می کنم تا کشتی حرکت نکرده سوارنشوم تابتوانم براحتی وبدون اعتراض دیگران سیگار بکشم . درانجا می بینم دختر وپسری ایرانی  ازهرزن وشوهر وخانواده ای که میخواهند وارد کشتی بشوند درخواست می کنند عکس بگیرند تا اخرشب به انها تحویل دهند! . وقتی سرشان خلوت می شود متوجه حضورمن نیستند وباهم صحبت می کنند .دختره به پسره می گوید :چطور با این قیمت گران عکس ها را به این ها می فروشی .پسره درجواب می گوید :من عکس ها رو اخرشب می برم بهشان میدهم که حسابی مشروب خورده اند وکله شان داغ است .آن موقع هرچقدر بگویی میدهند (هنر نزد ایرانیان است وبس !).علی رغم اینکه باخودم دوربین آورده ام و با اینکه حقه انها را فهمیده ام بازدلم برایشان می سوزد می گویم بگذار من هم کمکی به این هموطنان غربت نشین کرده باشم تا حداقل به کارهای خلاف نیفتند .ازپله های کشتی بالا می روم واز انها می خواهم ازمن هم عکس بگیرند . بشدت استقبال می کنند وبجای یک عکس دوعکس می گیرند !!و وقتی می گویم من یک عکس بیشترنمی خواهم درجواب می گویند نگران نباشید باهاتون کنارمیاییم .

وارد کشتی می شوم .می بینم طبقه پایین خالی است وهمه روی عرشه رفته اند .من هم روی عرشه می روم .میخواهم پیش همان زن وشوهر مشهدی بروم می بینم انها اشنایانی یافته اند ترجیع می دهم خلوت گزینی کنم ودر صندلی دیگری بنشینم .کشتی براه می افتد وبرخلاف تورکشتی ترکیه ،که کشتی مربوطه تا وسط های دریا می رفت .این کشتی فقط درمسیر ساحل حرکت می کند .موعد خوردن شام فرا می رسد با انواع غذاهای ایرانی باضافه چلوکباب وجوجه کباب پذیرایی می شویم .موقع شام بطوراتفاقی در مجاور همان زن وشوهر خونگرم مشهدی قرار می گیرم .انها ازتور راضی نیستند ومی گویند اگر فقط شام باشد وبزن وبرقص نباشد که فایده ای ندارد !!اگراینطورباشد می رویم پولمان را پس می گیریم .به انها می گویم نگران نباشید احتمالا موزیک بعداز صرف شام است .حدسم درست از آب درمی اید .بعداز شام به پایین می اییم وخواننده جوان وخوش تیپی که گفته می شود برادرزاده "معین "خواننده معروف است قراراست برایمان بخواند .

مردی خوش قیافه است وچهره اش به معین شبیه است .گویا این بار برادرزاده حلال زاده به عمویش رفته است .درعین حال بسیار متین وباوقار وباشخصیت ومتواضع است .ازخاکی بودن اوبسیار خوشم می اید واحساس می کنم اورا سالهاست که می شناسم .اوهم درحال خواندن گهگاهی نگاهی توام بالبخند مهربانانه ای بمن که سرمیزی تنها نشسته ام می افکند .

شروع به خواندن می کند وبعنوان پیش درامد میخواند :

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک فریباست ولی خاک وطن نیست .

سالن خاموش است ولامپ های کوچکی محیط را کورسویی بخشیده اند .فضا بسیار خانوادگی ورمانتیک است .خواننده بعد دشروع به خواندن اهنگ اصفهان می کند . سیگاری ازجیب درمی آورم تاروشن کنم متوجه می شود درحال خواندن با اشاره دست ازمن میخواهد ازروشن کردن سیگار خودداری کنم .دردل می گویم مگرمی شود درچنین فضایی ازخیر کشیدن سیگار گذشت .اجبارا طبقه پایین را ترک می کنم وبه عرشه می روم .درانجا می بینم دختری فیلیپینی که یکی ازکارکنان کشتی است با زبان انگلیسی ساده ای بایک پسربچه شش ساله که ایرانی است صحبت می کند وان پسربچه هم درپاسخ به سوال های او فقط می خندد .ازانجا که سئوال ها بسیارساده است پاسخ های ساده ای دارد وبه ان پسربچه یادمیدهم تا درجواب آن خانم چه بگوید .وقتی دوباره به طبقه پایین می روم نوبت خواندن اهنگ های شاد فرا می رسد .خواننده ازهردختر یا خانمی درخواست می کند که بیاید وسط درخواست اورا رد می کنند یا ازشوهرانشان خجالت می کشند یا پدرومادرشان (ازاینکه درخواست های اورا بی پاسخ می گذارند احساس می کنم به او بی احترامی شده ،دردل می گویم شما که اینکاره نبودید غلط کردید اومدید ).لاجرم خواننده دست به دامن اقایون می شود و دوسه نفر از آقایان را به رقص دعوت می کند وانها هم می پذیرند .در دلم خدا خدا می کنم یک موقع ازمن چنین درخواستی نکند .چون خیلی وقت است ازاین کارها نکرده ام .ولی ازبخت بد !!نگاهش بمن می افتد همچنان که می خواند بالبخند سراغ من می اید . قلبم به طپش می افتد ولی علی رغم اینکه مدتهاست ازاین ناپرهیزی ها نکرده ام نمی توانم درخواست چنین ادم محجوب وباشخصیتی را رد کنم وقاطی می شوم .

سعی می کنم درجایی قرار بگیرم که کمتر مرا ببینند واحتمالا بمن بخندند !!.کم کم خانمها ودخترخانمها هم خجالت شان می ریزد وبما ملحق می شوند .وقتی اواز تمام می شود درگوش خواننده می گویم من خیلی وقت بود ازاین کارها نکرده بودم فقط بخاطر شما امدم وسط بنابراین میخواهم یک عکس یادگاری با شما داشته باشم .باتواضع ومهربانی می گوید :حتما .منتهی الان چون سالن تاریک است عکس خوب درنمی اید .برق هاروکه روشن کردند درخدمتتون هستم .ازصداقت او خوشم می اید .

انقدر متواضع وصادق است که وقتی چراغ ها روشن می شود بدون اینکه من پیشقدم بشوم خودش اشاره می کند که برای گرفتن عکس اماده است .دوربین را دست یکی ازهوطنان میدهم وعکسی بیادگار بااومی گیرم .بعداز من دیگران هم به صرافت می افتادند تا با او عکس بگیرند وازانجا که چهره اش جذاب است دخترخانمها بیشتر اشتیاق نشان میدهند !!

بعداز پایان تور خودرو ها امده مارا به هتل ها انتقال میدهند .می بینم ساعت تازه ده شب است ومن هم که نمی توانم به این زودی بخوابم .ازسوی دیگر نمی خواهم این حس شاد درونی ازوجودم بیرون بریزد به همین دلیل است که دوباره راهی دیسکو می شوم .وقتی به دیسکو می رسم ازشانس بد همه میزها پراست و من دوباره مجبورهستم درهمان میز دیشبی که درمجاورت خانمها ودخترخانمهای انچنانی قرار دارد بنشینم .امشب هم دودختر دیگر که تقریبا زیباتر از دختران همجوار دیشبی هستند درفاصله بسیارنزدیک بامن قرار دارند .

نیم ساعتی می گذرد وهمان خانم موسیاه پرکلاغی دیشب ظاهر می شود ودستانش را به سمت من میاورد .بعداز سلام واحوالپرسی می گوید :دیشب دختر نبردی ؟

برای اینکه شر اورا کم کنم مجبور به دروغ مصلحت امیز می شوم که از راست فتنه انگیز بهتراست .درپاسخ می گویم :نگران نباشید .من یکی دوماه دردبی می مانم .وبه همین خاطر همه شان را ازاین دم به نوبت می برم .!

گل از گلش می شکفد وخیلی کشدار وآرزومندانه می گوید :ایشاالله !!!!

ولی گویا دردسر دراینجا تمامی ندارد .چراکه تقریبا نیم ساعت مانده به پایان کاردیسکو یکی ازدودختری که درجوارمن نشسته است برای رقص به وسط دیسکو می رود ودختر دیگر این فرصت را غنیمت شمرده صندلی اش رابمن نزدیک می کند ومی گوید :ببخشید به شما در دیسکو خوش میگذره ؟ واقعا شما ازدیسکو لذت می برید ؟می گم :چطور مگه ؟

میگه :اخه نه مشروب می خورید .نه میرید وسط میرقصید .نه کاردیگه ای می کنید وچشمک می زند .

به دروغ می گم :من سرم درد میکنه .حال اینکارها رو ندارم .

می بینم بدون خجالت پشت دستش را روی پیشانی من می گذارد .درتعجبم که مثلا میخواهد چطوری بفهمد من راست می گویم یا دروغ .

دستش را برمیدارد .من براین گمان باطلم که از سر من دست برداشته ؛ولی چنددقسقه بعد ازصندلی خودش بلند شده ومی اید درصندلی روبرو من می نشیند وبالبخند می گوید :شنیدی "آدم تنها ها "رو میگیرن

جواب نمیدم

دوباره می گوید :مخصوصا تنها هایی که خوش تیپ هم باشند (دردل خنده ام میگیرد .می گویم او چقدر بی خوش تیپی کشیده است که مرا خوش تیپ یافته است )

درپاسخ می گم :من که خدمتتون عرض کردم سرم درد میکنه

بالبخندی شیطانی میگه :میخوای یک کار کنم سرت خوب بشه ؟

میگم :چیکار ؟

میگه :اینجا که نمیشه باید بریم یک جای خلوت .درصورتش نگاه می کنم شاید خجالت بکشد .ارایش غلیظی دارد وموهای بلند وپرپشتش را مش زرد رنگ کرده .وای خدا چقدرمن ازاین نوع مش بدم می اید .درادامه می گوید :میخوای شماره تلفنم رو بهت بدم تاهرموقع خواستی بیام .!

کلافه وعصبانی می شوم .باتحکم می گویم :بفرمایید برید خانم .لطفا مزاحم نشید .

با دلگیری وناراحتی اخم کنان ازصندلی بلند می شود ومی رود پشت میز خودش می نشیند و سیگاری روشن می کند .ازاینکه با اواینچنین برخورد کردم پشیمان می شوم .می گویم کاشکی مودبانه تر اورا رد می کردم . باخودم می گویم "ببین فشارزندگی ومخارج چگونه اورا مستاصل کرده که اینطور به التماس ومشتری یابی افتاده است" .سعی می کنم موقع رفتن ازدیسکو یک جوری تلافی برخوردم رو با او ن بکنم .همیشه گفته ام ناامیدی بهتراز امید کاذب است ولی اینجا احساس می کنم باید به او امید کاذب دهم تا ازمن دلگیر نباشد.

وقتی میخوام دیسکو را ترک کنم سرمیزش می روم و می گم :پس چرا شماره تلفن ات را ندادی ؟

بااخم می گوید :نخواستی

می گویم :الان میخوام .

درحالیکه به نشانه دلگیربودن سرش رابه زیر انداخته می گوید :تلفن نمیخواد .اگر راست میگی بگو کدوم هتل هستی ؟

بشدت غافلگیرمی شوم اسم یک هتل دروغین را می گویم واو هم می فهمد .سعی می کنم امید کاذب ودروغین را به او بدهم . درصورتش نگاه می کنم ومیگم :ناراحت نباش .من حالا حالاها دبی هستم .بلاخره یک شب تورو می برم .فکرکنم فهمیده است دروغ می گم اعتنایی نمی کند .

من هم دیسکو را ترک می کنم وخودم را به هتل می رسانم .دوباره درلابی سردم می شود .خنده ام می گیرد .باخودم می گویم جدا مردم چه توقعاتی از ما دارند .ما خودمان را نمی توانیم گرم کنیم چه برسد به اینکه گرمابخش آغوش دیگری باشیم .نمی دانند گرچه چهل سال سن دارم ولی محنت های روزگار به اندازه شصت –هفتادسال مارا پیرکرده است. اینها لابد با خودشان فکر کرده اند من یا خیلی زورمند و....هستم یا خیلی پولدار .ناخودگاه یاد این تصنیف قدیمی  می افتم که :

شب عید است ویار ازمن چغندر پخته !!! میخواهد .

نمی داند که لامعصب مگر من گنج قارون زیرسردارم .

 

پایان قسمت دوم .

 

دوبی ،همچنان عروس فریبنده خاورمیانه

خاطرات سفر دبی (قسمت اول ) / تقدیم به دخترم "مهدیه "

 

 

دوبی ،همچنان عروس فریبنده خاورمیانه

 

 

از نوروزامسال ،حتی بهنگام سال تحویل احساس خوشی نسبت به سال جدیدی که می آید نداشتم .دردلم تداعی شده بود که سال خوبی درپیش رو ندارم .وگذشت زمان نشان داد احساسم بمن دروغ نگفته است ..مشکلاتم درمحل کار و فضای زندگی بمرور نشانه های افسردگی را دوباره دروجود من زنده ساخت وازسوی دیگر وقایع ناگوار بوجودآمده درفضای سیاسی واجتماعی کشورکه متاثر از انتخابات ریاست جمهوری اخیربود، همچنان که احساسات مردم وجوانان را جریحه دار ساخت  حال مرا بدتر ساخت .

بعضی از جفاکاری ها ازسوی برخی ادم نماها دردنیای واقعی وفضای مجازی برتشدید افسردگی های من افزود بصورتی که درشهریورماه این افسردگی داشت مرا به ورطه هولناکی می کشاند .نشانه های درونی به تدریج جلوه بیرونی یافت وهمسرم متوجه افسردگی من شد و برای اینکه ماجرای سه سال قبل تکرار نشود ومن بخاطر شدت افسردگی دربیمارستان بستری نشوم بمن پیشنهاد مسافرت خارج ازکشور را داد .وقتی گفتم هزینه اش بالاست گفت بهرحال پولی که صرف مسافرت شود بهتراز آن است که هزینه بیمارستان شود .اصرارهای او ادامه یافت ومصلحت اندیشی های مالی من مرا دچارتردید می ساخت تاکه ماه رمضان آمد وبعداز پایان ماه رمضان بلاخره متقاعد شدم یک مسافرت سه –چهاروزه برای من ضروری است .ابتدا میخواستم به آذربایجان سفرکنم ولی از آنجا که شناختی نسبت به آن سرزمین نداشتم تصمیم گرفتم دوباره به دبی سفرکنم .

نیمه دوم مهرماه سال جاری مقدمات سفراماده شد و راهی فرودگاه بین المللی امام خمینی درتهران شدم .همیشه ازاین موضوع عصبانی بودم که مسئولین وقت چرا فرودگاه بین المللی تهران را درچهل کیلومتری تهران وبعداز عوارضی قم ساخته اند که مراجعت به انجا باتوجه به ترافیک تهران به اندازه مسافرت به یکی ازشهرهای اقماری تهران مانند کرج ودماوند وقت می برد .تازه خانه ما درمرکز تهران قرار داشت .وای به حال کسانی که ازشمالی ترین نقطه های تهران مانند سعادت اباد وپونک و داراباد وغیره میخواهند راهی این فرودگاه شوند .

بهرحال برای اینکه ازپروازجانمانم مجبورشدم چهارساعت قبل از پرواز راه بیفتم .بعد از انجام امور فرودگاهی وارد گیت پرواز شدیم .ساعت پرواز 7شب بود ولی با چهل وپنج دقیقه تاخیر بلاخره هواپیما ساعت هفت وچهل وپنج دقیقه از فرودگاه برخاست .

وقتی به آسمان اصفهان رسیدیم خلبان هواپیما به سرنشینان خوشامد گفت وضمن پوزش ازتاخیر چهل وپنج دقیقه ای اعلام کرد بعداز عبور ازشیراز ولامرد وجنوب جزیره کیش درفرودگاه دوبی فرودخواهیم آمد .ارتفاع هواپیما بازمین ازسطح دریا سی وسه هزارپا معادل نه هزارمتر یابه تعبیری 9کیلومتر اعلام شد و ضمنا خلبان تاکید کرد هواپیما باسرعت هشتصد وپنجاه کیلومتر در ساعت درحال پرواز است .

به آسمان دوبی که رسیدیم مسافرانی که برای اولین بار به این کشورسفرمی کردند بادیدن روشنایی های فریبنده این شهرازفرازآسمان درشب به وجد آمدند .بعداز فرود هواپیما درفرودگاه اصلی دوبی بخاطر تاخیری که هواپیما داشت ورود مسافران ایرانی با مسافران سایرکشورها تداخل پیدا کرد وقسمت کنترل پاسپورت و ویزا و کنترل چشم دچار ازدحام شد وهمین موضوع کارکنان این بخش ها را عصبانی ساخت وموجب شد برخورد شان با مسافران ایرانی توام با عصبانیت باشد .چون یکنفر بودم قدری زبل بازی درآوردم توانستم امورمربوطه را بسرعت طی وخودم را به بیرون فرودگاه برسانم .دربیرون فرودگاه با تعجب دیدم دویست سیصد نفر از ترانسفرهای هتل های مختلف درحالیکه نام هتل هارا بر کاغذهای بزرگ نوشته اند ،منتظر مسافرانشان هستند تا آنها را به هتل های ازقبل رزروشده انتقال دهند .من اولین نفری بودم که توانستم ترانسفرهتل خودم را بیابم ودریافتم بجزمن هشت نفر دیگر ازهموطنان هم هتلی من هستند که باید منتظر انها بمانم .بین نیم ساعت تا چهل وپنج دقیقه دربیرون هتل مشغول تماشای مسافران ازملیت های مختلف شدم وباحیرت به این همه تنوع در نژادهای انسانی وملیت ها می نگریستم تا اینکه هم هتلی های ما بلاخره سر رسیدند که متشکل از دوگروه چهارنفره بودند .

گروه اول یک زن وشوهر میانسال باپسر وعروسشان بودند وگروه دوم یک گروه چهارنفره ازجوانان بیست تا بیست وهفت ساله که باتفاق هم سفر کرده بودند .باد گرمی که درآن موقع شب می وزید آنها را وحشت زده ساخت که روز را میخواهند چگونه بسرآوردند! .بعداز رسیدن به هتل وگرفتن کارت های اطاق هایمان من با اتفاق آن چهارجوان ساکن طبقه اول هتل شدیم وبرای مراجعه به اطاق ها وارد آسانسورشدیم .آسانسور اشتباها درطبقه دیگری نگه داشت وما سردرگم شدیم .ازیکی ازکارکنان عرب هتل که بنظر می امد اهل مصرباشد باانگلیسی دست وپاشکسته ای راهنمایی خواستم .دیدم بجزعربی بلد نیست .آن چهارجوان با اوبه فارسی مشغول صحبت شدند واو هم به عربی جواب می داد !!!وهیچکدام حرف همدیگر را نمی فهمیدند .یکی از آن چهارجوان به آن مردعرب به فارسی فحش خواهر ومادر داد وآن مرد عرب هم طفلک که نمی دانست چی شنیده باصدای بلند زد زیرخنده .من ازشیطنت آن جوانها و واکنش ساده دلانه مردعرب خنده ام گرفت اول تصمیم گرفتم باآن چهارجوان قاطی شوم ولی بعد پشیمان شدم .چراکه باخود گفتم اگر این شیطنت را با فرددیگری بکنند واز قضای روزگار آن فرد متوجه فحاشی انها شود اوضاع دردسرساز خواهد شد .بلاخره به طبقه خود رفتیم و من وقتی درب اطاقم راگشودم دیدم انقدر دستگاه تهویه هتل قوی است که برخلاف گرمای آزار دهنده بیرون ،درون اطاق مانند یخچال سرد است .وقت را غنیمت شمردم دستگاه تهویه را خاموش کردم و سریع بیرون جستم وبا اولین تاکسی که جلوی هتل متوقف بود خودم را به دیسکوی دلخواهم رساندم .این دیسکو همیشه محل تردد ایرانی ها و عرب های پولدار ومتمکن بوده است ومن هروقت به دوبی می رفتیم برای دو-سه روز ادای بچه پولدارها را درمی آوردم وبه آنجا می رفتم .وقتی به دیسکو رسیدم دیدم نسبت به دوسال قبل بجزبادی گاردهای دیسکو همه دست اندرکاران دیسکو وبرخی ازخوانندگان آن عوض شدند قیمت ورودیه دیسکو هم دوبرابر شده بود .وقتی وارد دیسکو شدم پیرمردی که ازکارکنان دیسکو بود انگار که سالهاست مرا می شناسد صمیمانه خوشامد گفت ومرا درپشت میزی نشاند که درمجاورت میز  دوتن از دخترهای آنچنانی ایرانی قرار گرفتم .

وقتی یکی از پیش خدمت ها که دختر فیلیپینی بود برای گرفتن سفارش نزد من آمد همانند دفعه قبل برایش توضیح دادم که اهل مشروبات الکلی نیستم بجای آن برایم چای وآب پرتقال بیاورد .ومشغول تماشای رقص دختران وپسرانی که دروسط دیسکو هنرنمایی می کردند شدم که متوجه شدم سخت زیرنگاههای آن دودخترکه درمجاورم هستند، قرار دارم .رویم را به سمت آنها برگرداندم دیدم یکی از انها انگارکه بامن آشناست شروع به سلام واحوالپرسی ازمن می کند .وازمن می پرسد ازکجای ایران به دبی آمدم که میگویم ازتهران .

دیدم برای انکه مرامتوجه سازند که چکاره هستند باصدای بلند ازچیزهایی صحبت می کنند که خلاف عرف وشرع است .یکی ازانها که خیلی باحرارت قلیان می کشید ودود آن را بیرون می داد به بغل دستی اش گفت :یک اقای خوب وجنتلمن وباشخصیت اونی هست که همون اول که میاد دنبال ادم بگه ما چندنفرهستیم نه که اول بگه یکنفر بعد که میری بگه ماچهارنفریم !!!.

برای انکه بمن پیله نکنند سعی می کنم طوری وانمود کنم که نسبت به حرفهای انها بی توجه هستم ولی می بینم هرچند دقیقه یکبار یکی ازدختران حاضر درآن دیسکو به هوای اینکه من چهره جدیدی هستم وممکن است مشتری خوبی باشم .بالوندی و ژست خاصی ازکنارمیزمن می گذرند وبالبخند چشم درچشم من می دوزند .تصمیم می گیرم میزم راعوض کنم ولی می بینم تمام میزهای دیسکو اشغال است ومجبورم به جایی که نشسته ام قانع باشم .

نگاهم را به وسط دیسکو می اندازم .خواننده دیسکوآوازشادی می خواند وصدای موزیک زنده هم انقدربالاست که گویی میخواهد دیسکو را بترکاند .بعد از اجرای این ترانه شاد خواننده دیگری می آید اوازی ازمارتیک را می خواند .دخترسیزده چهرده ساله ای که بلوزدامن مشکی کوتاهی پوشیده به روی سن می رود وشروع به رقص می کند .بسیارمتاثر وشگفت زده می شوم باخودم می گویم :خدای من !.یعنی این دخترکم سن وسال هم جزو دخترهای بدکاره است.به چهره اش نگاه می کنم هنوز اثارمعصومیت کودکانه درصورتش هست .وای که چه سرنوشت شومی را ازنوجوانی برای خود رقم زده است .

دخترک خیلی زیبا و موزون می رقصد ومن باخود فکرمی کنم واقعا پدرومادرش الان کجا هستند؟ .اگر من دختری اینچنینی داشتم یا دق می کردم یاخودکشی .!

همچنان که دخترک می رقصد وپیچ وتابی ماهرانه به اندام خود میدهد خواننده هم با آوازش اورا همراهی می کند

عاشقت بودم نفهمیدی

هی بهت گفتم هی توخندیدی

زخم زبونت به دلم نشست

سنگ عاشقات سرمو شکست

یادم یکروز مست ومستونه

دادزدم بیا بیرون ازخونه

سنگ اخررو تو بمن بزن

خندیدی گفتی برو دیوونه

دخترک همچنان زیبا وموزون ودلربا می رقصد ونورسبزرنگی که انگارجلوی نورافکن آن فیلترگذاشته باشند نور را تجزیه کرده وبشکل ذرات ریزی روی لباس او انعکاس میدهد .درهمین حال مردی تنومند و پت وپهنی که از کت شلواری طوسی باکراواتی قرمزبرخوردار است به دخترک ملحق می شود .اودرحالیکه می اید پنجاه وپنج سال داشته باشد اصلا نمی تواند رقص خود را با آن دختر کم سن وسال موزون نماید ووقتی دستانش را ازدوطرف بصورت افقی بازکرده و می چرخاند رقص او مرا بیاد تکان خوردن بال های هواپیما در دست اندازهای هوایی می اندازد .!!!

خواننده بعداز خواندن این اهنگ دستگاه را عوض کرده وآوازی تقریبا غمناک ازمعین اصفهانی می خواند .

 

ای دل بلا ،ای دل بلا ،ای دل بلایی

ای دل سزاواری که دائم مبتلایی .

 

دچارحس غریبی می شوم .بغضی قدیمی وفروخورده درگلویم میشکند وناخوداگاه اشک ازدوچشمانم سرازیر وپهنای صورتم را می پوشاند .اوازها وترانه های معین درواقع نوستالژی ما جوانان دهه شصت بوده است .

دستمالی روی میزنیست تاصورتم را پاک کنم .بلندمی شوم راهی دستشویی می شوم وصورتم را میشویم .یکی ازبادی گاردهای دیسکو که لابد فکر می کند من میخوام قبل ازتسویه حساب بپیچم و به اصطلاح امروزی ها "دودره "نمایم .بدنبالم می اید . وقتی متوجه صورت اشک الود من می شود می گوید :یا علی

میگم :علی یارت .

بعدازشستن صورت بار دیگر پشت میز م قرار می گیرم .کمی بعد خانمی ایرانی که سی وپنج تاچهل سال بنظر می اید وموهای کوتاه ولی پرپشتی دارد ورنگ موهایش به اصطلاح پرکلاغی هست به پیش من می اید وسلام می کند ودستش رابطرف من دراز می کند با او دست میدهم .

میگه ازتهران اومدی

میگم :اره

سرش را خم کرده بیخ گوشم یواش می گوید :تمام دخترهای این دیسکو زیر نظر من هستند .هرموقع هرکدوم از اونها رو خواستی بگو بدم بهت ببری !!!

خنده ام میگیرد!!!

 

پایان قسمت اول

 

خدایا دریاب مرا

 

خدایا دریاب مرا

 

چندماه است که کشمکش فکری عجیبی مرا ازار میدهد چراکه .به اقتضای بحران های روحی مخصوص دوران میانسالی دچارشکاکیت دروجود خدا شده ام .فکرنکنید کافریا ملحد شده ام نه ایمانم همچنان پابرجاست ولی استحکام گذشته را ندارد .

چهل واندی سال دشواری های زندگی وفشارهای آن را به امید اینکه بهرحال کسی آن بالاها هست که درموعد مناسبش به دادم میرسد ،تحمل کرده ام

ولی الان نمی توانم بپذیرم  ممکن است این پشتوانه عظیم را نداشته باشم .

روزی ازطنزنویسی خواندم که می گفت ادمها ترجیع میدهند فرشته سقوط کرده باشند تا میمون تکامل یافته .این رمزرویگردانی مردم ازعلم ورویکرد انها به مذهب است .

یکی دوسال پیش نیزدرجایی از مشاهیری خوانده بودم که گفته بود :قرن بیست ویکم یا قرن مذهب است یاچنین قرنی وجود نخواهد داشت .

شریعتی بزرگوارهم گفته بود اگرخدا را ازجهان حذف نماییم جهان پدیده ای بی شعور وبی هدف خواهد بود .دوستانی را می شناسم که منکر وجود خداهستند ولی هیچ دغدغه خاطری ندارند درحالیکه برای من زیستن درجهانی که خدایی برآن حاکم نیست حتی برای یک دقیقه هم برایم دشوار است .

گاهی خواندن ماجرای انسانهایی که به اغما ءرفته وتادم مرگ پیش رفته اند مراارام می کرد چون از چیزهای ماورای مادی می گفتند که تجربه کرده بودند وازسبکبالی .

تااینکه دیدم پزشکی انهارا تکذیب کرد وخیالات وتصورات انها درحالت کما ءقلمداد کرد .

سال گذشته دراینترنت مطلبی ازخانمی خوانده بودم که می گفت خدا بزرگترین دروغ تاریخ است .ولی یکی از دوستان ادیب ونویسنده ام پاسخ جالبی به نوشته اوداد وگفت اتفاقا بزرگترین دروغ های تاریخ عاقبت راست ودرست از کار درآمده اند .

نمی دانم فکرمی کنم به دورانی رسیده ایم  که خدا یاباید فرشته بفرستد یا کسانی رابفرستد تا  به دانش روزمسلح باشد تابتواند برخی وبخشی  از تیوری ها وفرضیه های مارکس ولنین وداروین وفروید وپاولوف را که به انکار خدا می انجا مد را باطل سازد .چشم براه فرشته ای هستم که فرود آید وبگوید :روی ماه خداوند را ببوس

 

ازدواج ،آرزوی مجردها ،ندامت متاهل ها

                ازدواج

 

آرزوی مجردها ،ندامت متاهل ها

 

درطول عمر هر بنی بشری سه رویداد مهم وجود دارد که درصفحات شناسنامه ها نیز مند رج است وعبارتنداز

تولدازدواجمرگ

ازمیان این سه واقعه مهم هیچکدام به اندازم این دومی (ازدواج)درطول تاریخ دردسرساز نبوده وبیش از دومقوله دیگر قرنهای متمادی است که ذهن بشر را مشغول ودرگیر ساخته است .بطوریکه مشکلاتی که ادمیان از بستر ازدواج متحمل گردیدند هرگز از ناحیه تولد ومرگ  دچار چنان زیان وخسرانی نشده اند .

درآغاز تاریخ انقدر اوضاع خرتوخر بود که قابیل باخواهرش ازدواج کرد !وبعد هم که بشر رشدفکری وعقلی یافت وفهمید ازدواج با محارم هم به لحاظ علمی هم اخلاقی وهم شرعی نامعقول ومغایر با شئونات انسانی است بفکر دختربازی وفریب نوامیس دیگران پرداخت واز انجا که دراین وادی ازخود بی عرضگی نشان داد لاجرم واجبارا تن به ازدواج داد .

ولی وقتی بسیاری از ازدواج ها با ناکامی وشکست روبرو شد این مقوله دچار ابهام شد و دوباره میان فلاسفه واهل دانش محل مباحثه ومجادله گردید .

ازیکی از فلاسفه یونان قدیم نقل است که فرموده :بهرحال ازدواج کنید .اگر زنی خوب گیرتان آمد خوشبخت می شوید واگر زن بد نصیب تان شد مثل من فیلسوف می شوید .!

ازاینرو اگر می بینید درطول تاریخ بسیاری از نام آوران قله های علمی را فتح نموده ومنشاء تفکر وتعقل گردیده یا سبب ساز اختراعات واکتشافات بزرگ شده اند بخاطر زن های بدی بوده که این بیچاره ها به انها گرفتار آمده بودند ومجبوربودند درفرار از عیالات خویش یا مثل دیوانه ها سر به بیابان گذارند یا از لابراتوارهای علمی واطاق های تولید فکر واندیشه سر دربیاورند وامروزه ثابت شده پشت سر هر مرد موفقی دردنیا یک زن بداخلاق وناسازگار وجود داشته است واگر زنان ناسازگار وشوهرآزار نبودند بشر این همه ترقی نمی کرد ومدارج علمی را طی نمی نمود .ازاینرو تاریخ بشریت بشکلی کتمان ناپذیر مدیون زنان بویژه زنان شوهرآزار است

اینها همه به تاریخ گذشته بازمی گردد والان که وارد دوران مابعد تاریخ شده ایم اوضاع بجای اینکه بهتر بشود بدتر شده (علی الخصوص درایران خودمان )

چراکه گرچه در ممالک پیشرفته و توسعه یافته مردم دسته به دسته از ازدواج می گریزند وزندگی بدون ازدواج وکولی وار را بر ازدواج دایم ترجیع می دهند درایران خودمان تقاضا برای ازدواج چه ازجانب پسران والبته بیشترازجانب دختران رو به فزونی است و به برکت تکنولوژی وبایاری جستن از پدیده "چت "و اطاق های "چت روم "رقابت فزاینده ونفس گیری ازجانب دختران برای کسب شوهر درجریان است و بیشتر وبلاگ های دخترانه را که میخوانی یا حاصل دردها والام دختران ترشیده ودرانتظار شوهر است یا دردنامه ای ازجانب زنان بیوه شوهرباخته ای است که شوهرانشان را از طریق چت روم بدست آورده اند و این زوج های والامقام دوسال باهم چت کردند ولی طاقت دوماه زندگی  باهم را نداشته اند !!!

هیچ شیرپاک خورده ای یافت نمی شود که درگوش این دختران وپسران قربانی عصر الکترونیک وعصر انفجار اطلاعات بخواند که بابا فکر نان کنید که خربزه اب است .نه هیچ دختری با شوهر کردن چیزی بدست می آورد ونه هیچ پسری بامجرد ماندن چیزی را از دست میدهد .

البته نباید به این جوانان معصوم خرده گرفت چراکه هم پسران وهم دختران این نسل در انبوه غم ها وناکامی ها جملگی اپیکوریست گردیده وبر این توهم اند که ازدواج ورود به دوران لذت است که دراین باره باید گفت زهی خیال باطل .

دختران از ازدواج فقط همان شب عروسی را می بینند که توروتاج برسرانداخته ومرکز توجه فامیل ورفقا ورقبا قرار گرفته اند و درهای سعادت بر آنها گشوده شده است و چون نگاهشان مقطعی وکوتاه مدت است عواقب درازمدت آن را که یکی از آنها "درد زایمان "است را نمی بینند وکمتر مردی است که از درد زایمان خبرداشته باشد مگر مردانی همچون بنده که یکی دوبار سنگ کلیه دفع نموده باشند !!!

پسران هم براین خیال باطلند که بلاخره سروسامان یافته و دلبر ماهرویشان هر روز با لبی خندان درب را بر رویشان گشوده و چای رفع خستگی جلوی آنها میگذارند غافل ازاینکه دختران عصرالکترونیک دو روز چایی می آورند وبا دوبار شام ونهار درست کردن درروز سوم احساس یکنواختی وپوچی می کنند ! وروزچهارم هم گریه کنان نزد خانواده و روزپنجم با گلایه وشکواییه نزد قاضی دادگاه خانواده می روند و ادعا می کنند که شوی ما، مارا درک نمی کند !!

ومعمولا رای خانواده دختر با قاضی دادگاه خانواده دراین باره یکسان است و حکم صادره این است که خودت کردی که لعنت برخودت باد !

خب مشکل عشاق جوان عصر مدرن این است که الزامات دوران مدرنیته را نمی شناسند وفکر می کنند که ازدواج آغاز عشق است ودرصورتیکه سالهاست که دفاتر ثبت ازدواج وطلاق باقیاس ازدواج ها وطلاق ها این واقعیت محض را فهمیده اند که ازدواج پایان عشق است نه آغاز آن .

دراین میان پسرها نیز خیال پردازانه تر ازدخترها فکر می کنند وبراین باورند که دخترامروزی همچون ننه ها وننه بزرگ هایشان یک عمر با فقر ونداری وتورم واجاره خانه می سوزند ومی سازند که بازهم زهی برخیال باطل .

ازاین گذشته برخی هایشان که خیلی ندید بدیدند درشب عروسی فکر می کنند زوجه شان هم بسازترین وهم زیباترین دختر دنیاست غافل ازاینکه بقول یکی از طنزپردازان سالها پیش گفته بود زیباترین دختر دنیا به مانند یک ییلاق خوش آب وهوای خارج از شهر، فقط برای یک شب اقامت مناسب است ونه بیشتر .

وقتی باجوانان مجرد این واقعیات را درمیان می گذاریم تاریخ یکبار دیگر تکرار می شود وانها همان حرفی را تحویل ما میدهند که زمانی که ما مجرد بودیم درپاسخ به نصایح متاهلان می گفتیم وآن اینکه خودتان خرتان ازپل گذشته است و غافل از دل مایید .

دیگر نمی دانند اولا خرما از کره گی دم نداشت ثانیا دراین وادی اصلا رودخانه ای وجود ندارد که پلی روی آن ساخته باشند و ماهم بخواهیم خری را از روی آن عبور دهیم .

وانگهی بازن گرفتن نمی شود هیچ خری را ازپل ردنمود که دراین باره هموطنان کرد ما ضرب المثل گویا یی دارند که می گوید :"بگذار آب تورا ببرد ،از پل نامرد !عبورنکن .

حالا ماهم می گوییم بگذار انگ عزب اوغلی بودن و پیرپسرس را برپیشانی تان بنویسند ولی بی خیال ازدواج شوید .

ازشما چه پنهان چندی قبل این توصیه را به جوانی که قصد ازدواج را داشت نمودیم و ایشان هم  ما را متهم ساخت که چرا دیگران را نهی از کاری می کنید که خود مرتکب آن شدید وماهم فرمودیم :قربان شکلت در دوران ما امکانات نبود !و جوانان آن دوره برای دسترسی به امکانات چاره ای جز ازدواج نداشتند اگر در این دوران جوان بودیم باوجود امکاناتی که امروزه  درچهارچوب صیغه وغیره دسترسی به آن بسیارمقدور وساده وسهل الوصول است وباتلاشی مختصر میتوان به مقصودرسید دیگر مغز خر نخورده بودیم تا ازدواج کنیم وقدم درراه بی بازگشت بگذاریم .اگرهم شما قصدخیردارید ومیخواهید دختری را خوشبخت کنید بدانید بهای خوشبختی اورابا بدبختی خودتان پرداخته اید چراکه باز بقول طنازی :زوج خوشبختی در دنیا وجود ندارد ،همیشه خوشبختی یکی درگرو بدبختی دیگریست .

دخترها ،پسرها ،دیگرخود دانید .ماگفتیم تافردا برما خرده نگیرید که چرا نگفتید

 

 

پدربودن دشواراست ،ولی بامزه است .

پدربودن دشواراست ،ولی بامزه است .

 

 

 

از آن زمان که وبلاگ نویسی را آغاز نمودم مخاطبین خانم ودختری که این بنده را قابل دانسته اند تا چرکنویس هایم را بخوانند و نوشته های مرا دنبال کنند همیشه با عناوین صمیمانه ای همچون .برادر ،عمو ،دایی و... مرا مورد خطاب قرار داده اند .من گرچه در دنیای واقعی هم هم خواهرزاده وبرادرزاده  واقعی دارم وهم هستند خانمها ودخترانی که علی رغم اینکه نسبتی بامن نداشته اند با چنین عناوینی مراخطاب قرار داده اند ولی  همیشه استفاده از این اسامی خاص ازطرف دوستان اینترنتی ام چه آقایان و چه خانمها برایم افتخار برانگیز بوده است .

زمانی که ازدواج کردم مثل هر مرد دیگری آرزویم برخورداری از فرزند ی بود تا تداوم حیاتم را در وجود او ببینم ولی خب مشیت الهی براین بود که هیچگاه من طعم داشتن فرزند را نچشم واز لذت آن بهره مند نباشم .

اوائل این موضوع خیلی مرا آزار می داد .گرچه هیچگاه این آرزوی برآورده نشده را پیش دیگران ابراز نکرده و هرموقع دیگران سوالی دراین رابطه ازمن می کردند طوری پاسخ آنها را می دادم که این موضوع برای من بی اهمیت است ولی بارها بخاطر این مقوله در درون خود شکستم وچه شب هایی بود که وقتی خواب می دیدم صاحب فرزند شده ام نیمه شب از خواب برخاسته و درسکوت ویا گاهی با صدای بلند بغض خود را ترکاند م

همسشه آرزویم این بوده که چیزهایی را که هیچگاه با هیچ کس مطرح نکردم طی نامه هایی برای فرزند خود بنویسم . دوسال پیش که فشارها بر وجودم سنگینی می کرد شروع به نگارش این نامه ها نمودم وعنوان آن را گذاشتم "نامه به کودکی که هرگز زاده نشده "ولی بعد نفهمیدم آن نوشته ها را در کجا گذاشتم .

بهرحال بادیدن واقعیت های تلخ اجتماعی در دوره کنونی فهمیدم اگر خدا بمن فرزندی عطا ننموده است مبتنی بر حکمت الهی بوده است .چرا که انقدر مشغله فکری وگرفتاری داشتم که جایی برای پرداختن به فرزندم ویا فرزندانم باقی نمی ماند ازاینرو ممکن بود شرمنده آنها باشم .

همیشه هم اگر محبتی دروجودم بود که می بایست آن را نثار فرزندانم کنم نثار فرزندان دیگران می کردم وآنها هم خیلی خب طعم محبت پدرانه مرا احساس می کردند .

فی المثل چندسال پیش مادر حمید لولایی هنرپیشه معروف تلویزیون وسینما همسایه مابود وما با اورفت وآمد خانوادگی پیدا کردیم ازاینرو هم با حمید وهم دیگر اعضای آن خانواده  انس والفتت ورفاقتی پیداکردیم .خانواده حمید خانواده پرجمعیتی بودند ولی همه شان بی بروبرگرد ادمهای مهربان و قدرشناس و قابل احترامی بودند .

درهمین اثنابود که خواهرکوچک حمید یک فرزند دوقلوی پسر ودختر بدنیا آورد که نام آنها را علی وعاطفه نهادند .من که از دوران کودکی همیشه به بچه های کوچک علاقمند بوده و بی نهایت آنها را دوست می داشتم سخت مجذوب علی وعاطفه شدم .به گونه ای که هروقت آنها به خانه مادریزرگشان که همسایه ما بود می آمدند همسرم که ازعلاقه من به آنها خبردار بود به محل کارم زنگ می زد تا بادادن یک خبرخوب ازمن مژدگانی دریافت نماید .من هم لحظه ها را می شمردم تا کاربپایان برسد وخودم را به علی وعاطفه برسانم .آن دونیز محبت من راباورکرده بودند و درآغوش من آرام می گرفتند .بعدها که انها تغییر مکان دادند پدرومادر علی وعاطفه انقدر فهیم و بامحبت بودند که هرموقع روزپدراز راه میرسید علی وعاطفه را نزد ما می آوردند .

بگذریم .

بهرحال از مقطعی فهمیدم اگر پدر نشدم چیز زیادی ازدست نداده ام چراکه طی چندسال اخیر فهمیده ام بعلت شرایط خاص دوران ما بین فرزندان ووالدین شکاف هایی بوجود آمده که رفع آن بسادگی امکان پذیر نیست .ضمن اینکه درجامعه .محل کار درمیان دوستان وآشنایان دیده ام که والدین در تفاهم بافرزندان خود دچارمشکل هستند طی دوسال اخیر با چت کردن با دهها نفر بویژه خانمها ودخترها متوجه شده ام از والدین مخصوصا از پدران خود ناراضی هستند ودرواقع احساس می کنند پدرانشان نتوانسته اند آنها را درک وتوقعات آنها را برآورده سازند .یکی دونفر از دوستان اینترنتی هم حتی یکی دوپست درنارضایتی ازپدران خودنوشته بودند که من با کامنت های عمومی ویاخصوصی از آنها گلایه کردم وگفتم من شاید یک پدر بالفعل نیاشم ولی یک پدر بالقوه هستم وباانکه فرزند ندارم ولی می دانم فرزندان بوِیژه فرزندان دختر چه جایگاه بزرگی در ذهن پدرانشان دارند واینگونه ستیزیدن با پدران منصفانه نیست .

برای من همیشه عجیب بود که چه اتفاقی افتاده که امروزه دختران ما نمی توانند با پدرانشان به یک زبان مشترک برسند وچرا روزبه روز از هم دورتر می شوند .متاسفانه وقتی صفحات حوادث روزنامه ها را ورق می زنیم وسرگذشت دختران فراری یا فریب خورده را میخوانیم متوجه می شویم بیشتر آنها ازوالدین علی الخصوص ازپدران خود ناراضی بودند و همین نارضایتی باعث شده افراد گرگ صفت خارج از کانون آن خانواده از خلاء عاطفی موجود میان دختران سوءاستفاده کنند وآنها را به بیراهه بکشند وسرنوشت آنها را برای یک عمر تباه کنند .

ازاینرو چندان تمایلی به اینکه نقش یک پدرراداشته باشم درخود احساس نمی کردم .تااینکه همچنانکه محتضرید مدتی است "مهدیه "جزو خوانندگان وبلاگ من شده ومرا بابا خطاب می کند .باید اعتراف کنم هرموقع "مهدیه "مرابابا صدا می کند احساس بسیار خوشایندی بمن دست میدهد و حالا دریافته ام در دوران کنونی "پدربودن "گرچه دشوار وسخت ومسولیت آفرین است ولی بامزه است .

ومن مدت کوتاهی است که طعم خوش پدربودن را احساس می کنم چراکه برخلاف خیلی ازمردهای دیگر از دوران جوانی همیشه آرزو داشتم اولین فرزندم دختر باشد وحالا خدا ترجیع داده آرزوی مرا در دنیای مجازی برآورده سازد .

ختم کلام اینکه آرزومی کنم دشواری های زندگی امروز هرچه زودتر به این بحران عواطف درمیان خانواده ها پایان دهد و باردیگر خدا دلهای فرزندان را به والدین شان نزدیک کند .امیدوارم .

 

اینترنت وخرافه های اینترنتی

اینترنت وخرافه های اینترنتی

 

یکی از مشکلات جهان امروز این است که درکنار هرپدیده ای نمونه و شبیه جعلی آن نیز بوجود می اید ومردم را دچار سرگردانی می کند .مثلا در کنار علم با "شبه علم "روبرو هستیم که فرضیات وتئوری های اثبات نشده را بنام یافته های علمی تحویل مردم میدهند یا در کنار "دارو "با "شبه دارو "یا بقولی "دارونما "روبرو هستیم که تحت عنوان داروهای جدید به مردم عرضه می شودو اینها تماما حقه های سرمایه داری نوین جهت سرکیسه کردن مردم است .

امروز وقتی کانال های ماهواره ای را باز می کنیم باتبلیغ انواع واقسام دارونماها روبرو هستیم که با قیمت گران به مردم عرضه می شود درصورتیکه پزشکان بارها تاکید کرده اند کارایی این داروها چه داروهای گیاهی وچه شیمیایی جدید هنوز از نظر علمی به اثبات نرسیده است و دراین میان داروهای رویش مو وتقویت قوای جنسی وهمچنین داروهای لاغری وحجم دهنده اندام خانمها نسبت به سایر داروها طرفداران بیشتری دارد .

متاسفانه دامنه تبلیغات این "شبه کالاها "صفحات نیازمندی های روزنامه های کثیرالانتشار را نیز پوشانده است .واین شرکت ها چون نظارتی روی آنها وجود ندارد یا داروهای تقلبی و یا مصرف گذشته را به خریداران ازهمه جا بی خبر خود عرضه می کنند .چندی قبل شاهد بودم یکی از همکاران تقاضای داروی تقویت جنسی ازیکی ازاین شرکت ها می نماید و وقتی مرسوله بدستش می رسد می بیند شرکت مربوطه سی قرص گیاهی قرمزرنگ افرودیت را که در داروخانه های خودمان به قیمت نازلی عرضه می شود از بسته های آن درآورده وداخل یک قوطی قرار داده وبنام جدیدترین قرص های تقویت جنسی آمریکایی! تحویل این همکار ما داده است .جالب اینجاست که شرکت مربوطه راضی نمی شد دارو را پس بگیرد وچون فقط یک تلفن داشت و دارو را ازطریق پیک فرستاده وپول آن را گرفته بود همکار ما ردی از آن شرکت نداشت تا برود پولش را پس بگیرد یا علیه آن شرکت اقامه دعوی نماید .

واما درکنار بسیاری از پدیده های تقلبی چندسالی هست که شاهد رواج کتابهای روانشناسی تقلبی نیز در کتابفروشی ها هستیم .این کتابها با عناوین فریبنده ای همچون چگونه پولدار شویم .چگونه موفق شویم . رازهای زنان و یا رمز نفوذ درقلب های مردان و غیره منتشر شده وبه علت بی خبری نسل جوان متاسفانه با استقبال هم روبرو می شوند درحالیکه استنادات و رهنمودها و توصیه های این کتب علمی نبوده و فاقد کارایی لازم برای مخاطب است .این کتابها درمیان اهل کتاب بعنوان "روانشناسی استرالیایی "معروف است .

متاسفانه دامنه تئوری ها و فرضیات بی پایه این "شبه روانشناسی "به اینترنت هم کشیده شده و بسیاری از سایت ها و وبلاگ های عامه پسند نسبت به نشر ورواج آن اقدام می کنند .

یکی از این یافته های بی پایه وخنده دار این نوع روانشناسی که تقریبا نزدیک به یک سال است در سایت ها و وبلاگ های مختلف تکرار می شود این موضوع است که روانشناسان کشف کرده اند مردان هر چهار دقیقه یکبار به مسائل جنسی فکر می کنند !!!!

یعنی مردان هر بیست وچهارساعت سیصد وشصت بار به مسائل جنسی فکر می کنند !!طبیعی است که هرمردی حتی آتشین مزاج ترین مردها باخواندن این قضیه به خنده می افتند .چون بسیار بی ربط وعیرمنطقی است .

درهمین میان هفته پیش یک فیلم هالیوودی را تماشا می کردم که این ادعا را تکرار می کرد ویکی از هنرپیشگان خانم این فیلم به بازیگر مقابلش می گفت هروقت دیدید مردی باکمربندش بازی می کند بدانید به رابطه جنسی فکر می کند .

خب این نگره تصویری وحشتناک وتوهین آمیز از مردان بدست میدهد و ذهنیت بسیاری از دختران وخانمها را نسبت به مردها مسموم می سازد .چندوقت پیش هم یکی از خوانندگان وبلاگ من بنام "مهساجینگول "این موضوع را ازمن سئوال کرده بود وگفته بود عمو ازآن موقع که این موضوع را شنیدم از مردها میترسم !!!

بنده دراینجا به ضرس قاطع این موضوع را تکذیب می کنم و می گویم کسانی که درایران زندگی می کنند .خانمهایی که برادران ،پدران ،وشوهرهای خود را می شناسند براین واقعیت وقوف دارند که درایران انقدر ذهنیت مردها مشغول گرفتاری ها وفشارهای شدید اقتصادی واجتماعی است که هر چهار دذقیقه به بدهی ها ،طلب ها و ناکامی هایشان فکر می کنند و وقتی برای فکر کردن به مسائل جنسی را ندارند .وگرنه اگر غیرازاین بود ناتوانی جنسی درمیان مردان درجامعه ما اینقدر شیوع نمی یافت و داروهای تقویت جنسی اینقدر پرفروش نبودند .

ختم کلام اینکه چندوقت پیش باخانمی چت می کردم که از شوهرش ناراضی بود ومی گفت با اینکه تازه ازدواج کردیم شوهرم حتی هفته ای یکبار هم به مسائل جنسی فکر نمی کند .من هم درجواب گفتم صدرحمت به شوهر شما .بنده خودم درزندگی شخصی واجتماعی آنقدر گرفتاری دارم که هرششماه یکبار به مسائل جنسی فکر می کنم .آن خانم با تعجب گفت :فکر نمی کنید خیلی کم است .گفتم :راستش برای ما از سرمان هم زیاد است .بااین بحران های الجتماعی ،اقتصادی وسیاسی والتهابات مترتب برآنها که ما درجامعه مان با آن روبرو هستیم سالی یکبار هم به این مسائل فکر کردن دل خوش میخواهد و حوصله زیاد .بنابراین جای نگرانی نیست چون بسیاری از مردهای ایرانی کبریت بی خطر هستند مگر گروهی اندک که فارغ ازاین دست مشکلات هستند ویا نسبت به مشکلاتشان بی تفاوتند تانظر شما چه باشد .

 

قدم نهادن در راه بی بازگشت...

 

 

یک کامنت محبت آمیزویک پاسخ

 

 

 

قدم نهادن در راه بی بازگشت...

 

 

 

سلام آقای آسایش
از من نخواهید که نام واقعیم را به شما بگویم . من آمده ام تا حرف دلم را با شما مطرح کنم . من از خوانندگان همیشگی وبلاگ های شما هستم . اولین باری که با وبلاگ شما آشنا شدم دوهفته از مرخصی ام از بیمارستان به دلیل اقدام به خودکشی می گذشت . اولین مطلبی که از شما خواندم قسمت هشتاد و ششم از خاطراتتون بود که مربوط بود به موشکی که به خانه ی خواهرتون اصابت کرده بود . نمی دانم چرا ولی آن خاطره ترغیبم کرد تا تمام مطالب قبلی شما را بخوانم . و بعد ازآن بود که خواننده دائمی وبلاگ شما شدم . و باز نمی دانم چرا مطالب شما به من زندگیه دوباره بخشید و از آن به بعد انگیزه ای برای زنده ماندن داشتم و آن تنها انتظار کشیدن برای خواندن مطالب شما بود . همیشه تمام کامنت هایی را که دوستانتان برایتان می گذاشتند می خواندم و به همه ی آنها حسودیم می شد که این قدر با شما صمیمی و مهربان اند و همیشه حس می کردم من تنها کسی هستم که با عشق وبلاگ شما را می خوانم ولی نسبت به همه از شما دورترم . هیچ وقت نتوانستم مثل دیگران راحت و صمیمی با شما صحبت کنم . همان طور که مرتب به وبلاگ شما سر می زدم به سراغ وبلاگ های دوستانتان هم می رفتم و رفته رفته متوجه شدم که شما سنگ صبور تمام دوستان فرهیخته ی وبلاگتان هستید . من به همه ی آنها حسودیم می شود.
نوشته های شما همیشه غمگین بوده حتی وقتی می خواستید شاد بنویسید من غم شما را از لابه لای کلماتتان حس می کردم و همیشه همچون شما غمگین بودم . یادداشت های شما بعد از تولد امسالتان غمگین تر از همیشه شده بود و اکنون کار به جایی رسیده که سخن از رفتن می گویید .
می دانم که زندگی دیگران برایتان مهم است به همین خاطر این کامنت را گذاشتم تا بگویم من با شما جان دوباره گرفته ام رفتن شما از دنیای مجازی مساوی با مرگ دوباره من است . من به شما التماس می کنم که این کار را نکنید . اگر شما بروید من دوباره خودکشی می کنم . نوشته بودید که خواهرتان پروین بعد از هر بار خودکشی از اینکه دوباره زنده است شاد می شد . روحش شاد باشد . من نیز بعد از دو بار خودکشی که داشتم از اینکه هنوز زنده بودم شاد می شدم .
شاید باورش برای شما سخت باشد که تنها انگیزه من برای زندگی یادداشت های شماست .
زندگی مرا از من نگیرید

 

پاسخ :

دوست بزرگوار من

ازمحبت شما بی نهایت سپاسگذارم .اگر وبلاگ مرا طی این دوسال خوانده باشید حتما متوجه این موضوع شده اید که هروقت عزم بر رفتن از این دنیای مجازی را می نمودم محبت های بزرگوارانه ونوازش های دلگرم کننده عزیزانی همچون شما مانع من می گردید ومن مدتهاست که متوجه این موضوع شده ام که گرچه آمدنم به دنیای مجازی با اختیار خودم بوده است ولی رفتنم به اختیار من نیست چرا که محبت های بی شائبه دوستان بزرگواری همچون شما مانع وسد غیرقابل عبوری برای من بوده است .

مدتهاست احساس کرده ام درمقابل ادمهای نازنین وقابل احترامی همچون تو مسوولیت دارم وهمین احساس مسوولیت دست های مرا برای هرگونه اقدامی جهت خداحافظی از وبلاگ نویسی بسته است .

دوست عزیز من

چرافکر می کنی ازمن دوری .من نفس های گرم شما و وجود پرمهرتان را که مشوق من درنوشتن است را خیلی خوب احساس می کنم. ازاینکه نوشته های من چنین احساسی را درشما برمی انگیزد خداراشکر می کنم .

همین کلمات بیریا وبی تکلف تان شما را بیش از هرکسی بمن نزدیک است .کاشکی هرمطلبی که از من می خواندید نام خودتان را برای من درج می کردید تا من بدانم دوستانی هستند مثل شما که هم مراباورمی کنند وهم درک می کنند .

امیدوارم شما این جملات را برای دلگرمی من نوشته باشید وخودکشی شما واقعا صحت نداشته باشد .چون شنیدن این خبرها ازجانب دوستانی همچون شما مرا بسیار آزرده می سازد . درمورد من هم بیش از اندازه اظهار لطف کرده اید این نگاه پاک ومعصومانه شما به نوشته های من که چرک نویسی بیش نیستند شما را به زندگی امیدوار ساخته است ونه خود نوشته های من .درواقع عظمت درنگاه شماست ونه درنوشته های من

عظمتی که درنگاه شماهست نوشته های مرا رونق بخشیده وگرنه خوداین نوشته ها متون مهم وقابل اعتنایی نیستند .

دوست نازنین من

من کوچکترازآن هستم که زندگی را ازشما بگیرم این شمایید که با نثار این همه لطف به زندگی من معنا می بخشید .

نازنین من

اجازه بده یک شوخی باتو داشته باشم .شمانوشتید که اگرمن بروم شما خودکشی می کنید .

خب اگر یکی فردا پیدا شود بمن بگوید اگر قرار باشد تو دوباره بنویسی من خودکشی می کنم تکلف من چیست ؟؟؟.این شوخی را باشما به این دلیل کردم تا بدانید نوشته های کسی همچون من ناقابل تراز این هستند که شما بخواهید بابت آن حتی به لحظه ای غمگنانه زیستن فکر کنید چه برسد به خودکشی .

من بخاطروجودنازنین تو ودوستانی همچون تو می مانم ولی انتظار دارم شما هم بمانید ومرا همراهی کنید .باخواندن هایتان ،با کامنت هایتان .با پیشنهادات وانتقاداتتان .با گلایه ها و امیدواری هایتان .باشادی ها وغم هایتان همراه من دراین مسیر باشید تا به پشتوانه های شمایارای مقابله با بدخواهان وبخیلان وسنگ اندازان را داشته باشم .ازشما میخواهم نظرات دلگرم کننده تان را ازمن پنهان نسازید وهرطورکه صلاح میدانید (خصوصی یا عمومی ) مرادرجریان نقطه نظرات خود قرار دهید تامن خطاهایم را تصحیح کنم وبایاری شما نوشته هایم را آنچنان قوت بخشم که لایق نوازش چشم های مهربان شما باشد .

عزیزمن !

واقعا نمی دانستم قدم در راه بی بازگشت گذاشتم و مسیری را که آمدم نمی توانم بازگردم پس بیاری خدا وبا لطف شما ادامه خواهم داد .

آرزویم این است که همواره به زندگی بیندیشید .گرچه به نظر من زندگی ارزش آن را ندارد که کسی بخواهد خود را برای آن بکشد .

ازاین همه لطف ومحبتی که نثار من کردی بی نهایت ممنونم .امیدوارم درمسیرزندگی آنقدر موفق و شادکام باشی که وقتی به گذشته می نگری به خودکشی هایت بخندی و بدانی که تنها میخواستی شوخی تلخی بازندگی داشته باشی .

واقعا از تو متشکرم همراه وهمدل صمیمی من .دیگرچه بگویم که لایق روح بزرگ ودل با صفای تو وقلب همچون آیینه صاف وشفاف توباشد .واقعا نمی دانم

فقط امیدوارم لیاقت آن را داشته باشم

سلام

 

میدانم تعجب کرده اید !حق باشماست .صنارجیگرک سفره قلمکار نمی خواد .۵تا وبلاگ برای چه ؟

راستش یه خرده اش به روحیه تنوع طلبانه من باز می گردد .چه خرافاتی باشیم وچه نباشیم متولدین خردادماه دوپیکره هستند .ولی من گاهی احساس می کنم چند پیکرهستم برای همین شخصیت های مختلف ومتنوعی را دروجود خود جمع کردم و ووجودمن درواقع  جمع اضداد است .

گاهی شاد ،بیشترسراسر غمگین ،بیشتر دلزده از دنیا وامیدوار به رسیدن مرگ وگاهی هم دوست داشتن زندگی با همه پلیدی ها وزشتی هایش .

هرموقع به وبلاگ های خود نگاه می کنم احساس زنی را دارم که ۵قلوزاییده است منتهی با فواصل.وهرموقعی وبلاگی را منحل کردم احساس کردم "سقط جنین "کرده ام .

 

ازانجا که بخاطر متغیربودن اوضاع زندگی وجامعه کمترثبات داشته ام . همینطور که این نج وبلاگ را راه انداخته ام .یکدفعه دیدید هر پنج تا را بی مقدمه بستم ورفتم ی کارم .

به ثمره حسودیم می شود خیلی قاطعانه تصمیم گرفت و خیلی مقتدرانه دنیای مجازی را به اهلش واگذاشت رفت .ولی من اگر ماندم روزی ثمره را برمیگردانم .اگرهم رفتم که هیچی....